گنجور

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

 

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانیهزار نکته در این کار هست تا دانی
بجز شکردهنی مایه‌هاست خوبی رابه خاتمی نتوان زد دم سلیمانی
هزار سلطنت دلبری بدان نرسدکه در دلی به هنر خویش را بگنجانی
چه گردها که برانگیختی ز هستی منمباد خسته سمندت که تیز می‌رانی
به همنشینی رندان سری فرود آورکه گنجهاست در این بی‌سری و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۸

 

تو آسمان منی من زمین به حیرانیکه دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
زمین خشک لبم من ببار آب کرمزمین ز آب تو باید گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته‌ایز توست حامله و حمل او تو می‌دانی
ز توست حامله هر ذره‌ای به سر دگربه درد حامله را مدتی بپیچانی
چه‌هاست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۶

 

بلندتر شده‌ست آفتاب انسانیزهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی توطلسم دلبریی یا تو گنج جانانی
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورتکه نامه همه را نانبشته می‌خوانی
برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان راچو جان نماند بر جاش عشق بنشانی
دلا چو باز شهنشاه صید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۲

 

هزار جان مقدس فدای سلطانیکه دست کفر برو برنبست پالانی
ببرد او به سلامت میان چندین بادبه ظلمت لحد خود چراغ ایمانی
نگین عشق کاسیر ویند دیو و پریز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی
کی برشکافت زره بر تن چنین کافربه غیر شیر حق و ذوالفقار برانی
برای قاعده نی غم به پیش تابوتشدریده صورت خیرات او گریبانی
خنک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۳

 

نگفتمت که تو سلطان خوبرویانیبه جای سبزه تو از خاک خوب رویانی
هزار یوسف زیبا برآید از هر چاهچو چرخه و رسن حسن را بگردانی
ز بس رونده جانباز جان شدست ارزانبه عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی
به پیش عاشق صادق چه جان چه بند ترهدلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی
چه داند و چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۶

 

نگویم آب و گل است آن وجود روحانیبدین کمال نباشد جمال انسانی
اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلقگل بهشت مخمر به آب حیوانی
به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردمکه گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی
وجود هر که نگه می‌کنم ز جان و جسدمرکب است و تو از فرق تا قدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۲۰

 

مقابلت نکند با حجر به پیشانیمگر کسی که تهور کند به نادانی
کس این خطا نپسندد که دفع دشمن خودتوانی و نکنی و یا کنی و نتوانی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » ذره

 

شنیده‌اید که روزی بچشمهٔ خورشیدبرفت ذره بشوقی فزون بمهمانی
نرفته نیمرهی، باد سرنگونش کردسبک قدم نشده، دید بس گرانجانی
گهی، رونده سحابی گرفت چهرهٔ مهرگهی، هوا چو یم عشق گشت طوفانی
هزار قطرهٔ باران چکید بر رویشجفا کشید بس، از رعد و برق نیسانی
هزار گونه بلندی، هزار پستی دیدکه تا رسید به آن بزمگاه نورانی
نمود دیر زمانی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در ستایش از شاه‌طهماسب

 

هزار شکر که بر مسند جهانبانینشست باز به دولت سکندر ثانی
ستون سقف فلک گشت رکن صحت شاهو گرنه بود جهان مستعد ویرانی
سحاب فتنه بر آنگونه بسته بود تتقکه چرخ داشت مهیا کلاه بارانی
محیط حادثه آماده تلاطم بودشکست در دلش آن موجهای توفانی
به شکل زلف بتان بود در گذر گه بادسواد عالم هستی ز بس پریشانی
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۳

 

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیبچه آب جویم از جوی خشک یونانی؟
برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم؟که: حیف باشد روح القدس به سگبانی
به حسن صوت چو بلبل مقید نظممبه جرم حسن چو یوسف اسیر زندانی
بسی نشستم من با اکابر و اعیانبیازمودمشان آشکار و پنهانی
نخواستم ز تمنی مگر که دستورینیافتم ز عطاها مگر پشیمانی


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۴۷ - در هجو رشید الدین وطواط

 

رشیدکا ز تهی مغزی و سبک خردیپری به پوست همی دان که بس گران جانی
گه شناس قبول از دبور بی‌خبریگه تمیز قبل از دبر نمی‌دانی
سخنت را نه عبارت لطیف و نه معنیعروس زشت و حلی دون و لاف لامانی
زنی به سخره برآمد به بام گلخن و گفتکه دور چشم بد از کاخ من به ویرانی
سخنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱

 

چنانم از هوس لعل شکرستانیکه می‌برآیدم از غصه هر نفس جانی
امید بر سر زلفش به خیره می‌بندمچگونه جمع کند خاطر پریشانی؟
در آن دلی، که ندارم، همیشه می‌یابمز تیر غمزهٔ تو لحظه لحظه پیکانی
بیا، که بی‌تو دل من خراب آباد استجهان نمی‌شود آباد جز به سلطانی
چه جای توست دل تنگ من؟ ولی یوسفگهی به چه فتد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۹۷

 

نهاده کشور دل باز رو به ویرانی
که دیده مملکتی را بدین پریشانی
دلا مکن گله از کس که خوار و زار شود
هر آن که‌ شد چو تو سرگشته در هوسرانی
ز تار زلف سیاه تو روز مشتاقان
بود سیاه‌تر از روزگار ایرانی
به پاس هستی ایرانیان برآور سر
ز خاک نیستی‌، ای اردشیر ساسانی
ببین به کشور ایران و حال تیرهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۰

 

ز اشک سرخ برای نزول جانانیشدست خانهٔ چشمم نقش ایوانی
مباش این همه ای گنج حسن در دل غیربیا که هست مرا نیز کنج ویرانی
به لاله زار دل داغدار من بگذرکه دهر یاد ندارد چنین گلستانی
چه شد که گر از بی‌تکلفی یک بارشود مقام گدا تکیه‌گاه سلطانی
به نیم جان که دلم راست شاه من چه عجبگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۵

 

ایا بحسن رخت را لوای سلطانی
بروی صورت زیبای حسن را جانی
خطیست بر رخ تو از مداد نورالله
نه از حروف مرکب چو خط پیشانی
من از لطافت جان تو چون کنم تعبیر
که جسم تو ز صفا عالمیست روحانی
ز بوستان جمال تو در سفال جهان
سپر غمیست ملون بهار ریحانی
برآن زمین که توی با تو مرد میدان نیست
بگوی مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۸

 

ایا بحسن رخت را لوای سلطانی
بروی صورت زیبای حسن را جانی
فراز کرسی افلاک شاه خورشیدست
خلیفه رخ تو بر سریر سلطانی
خطیست بر رخ تو از مداد نورالله
نه از حروف مرکب، چو خط پیشانی
برآن زمین که تویی با تو مرد میدان نیست
بگوی مهر ومه این آسمان چوگانی
من ازلطافت جان تو چون کنم تعبیر
که جسم تو زصفا عالمیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹

 

چنین نگار ندیدم به هیچ ایوانیچنین بهار نیاید به هیچ بستانی
شکست و بست، دل و دست شه سواران راچنین سوار نیاید به هیچ میدانی
هنوز بر سر من زین شراب مستی‌هاستچنین قدح نکشیدم به هیچ دورانی
متاع مهر و وفا را نمی‌خرند به هیچچنین متاع ندیدم به هیچ دکانی
دل شکستهٔ ما را نمی‌توان بستنمگر به تار سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۵

 

جدا شد از بر من آن انسی روحانی

شدم اسیر بلای فراق جسمانی

برفت یار و از او ماند حسرتی در دل

من و خیال وی و گفتگوی پنهانی

برفت روشنی چشم و شد جهان تیره

نه شب شناسم و نه روز از پریشانی

بود که بار دگر خدمتش شود روزی

کنم بطلعت او باز دیده نورانی

شود که باز به بینم لقای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » به مبلغ اسلام در فرنگستان

 

زمانه باز برافروخت آتش نمرود

که آشکار شود جوهر مسلمانی

بیا که پرده ز داغ جگر بر اندازیم

که آفتاب جهانگیر شد ز عریانی

هزار نکته زدی پیش دلبران فرنگ

گداختی صنمان را به علم برهانی

خبر ز شهر سلیمی بده حجازی را

شرار شوق فشان در ضمیر تورانی

ره عراق و خراسان زن ای مقام شناس

ببزم اعجمیان تازه کن غزل خوانی

بسی گذشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۷

 

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی

به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی

به‌کار عشق نظرکن شکست دل درباب

ز موج سیل عیانست حسن حیرانی

صداع هستی ما را علاج تسلیم است

بس است صندل اگر سوده‌ایم پیشانی

ز خویش رفتن ما محملی نمی‌خواهد

سحر به دوش نفس بسته است آسانی

به عالمی‌که خیال تو نقش می‌بندد

نفس نمی‌کشد از شرم خامهٔ مانی

جماعتی‌که به بزم خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۸

 

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی

شرر گل است خزان و بهار امکانی

ندارد آنهمه فرصت که رنگ گردانی

ز خود بر آمدگان شوکتی دگر دارند

غبار هم به هوا نیست بی‌سلیمانی

به عجز کوش‌ گر از شرم جوهری داری

مباد دعوی کاری کنی که نتوانی

لباس بر تن آزادگان نمی‌زیبد

بس است جوهر شمشیر موج، عریانی

گشاده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۰

 

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

مکش روانی از آب ‌گهر به غلتانی

خوش آن نفس‌که چو معنی رسد به عریانی

چو بوی ‌گل ز بهارش لباس پوشانی

به نظم و نثر مناز از لطافت تقریر

زبور معجزه‌ای دارد از خوش الحانی

کمال نغمه در اینجا بقدر حنجره است

ادا کنید به خواندن حق سخندانی

سخن خوش است به‌ کیفیتی ادا کردن

که معنی آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۵

 

مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی

دلت فسرده مبادا به خود فرومانی

فریب حاصل جمعیتی به مزرع وهم

چو خوشه از گره‌ کاکل پریشانی

چو گل مباش هوس غرهٔ فسون طرب

هجوم زخم دل است اینکه خنده می‌خوانی

جنون مفلس ما عالمی دگر دارد

ز برگ و ساز مگو ناله‌ای‌ست عریانی

خیال ما و منت سخت‌ کلفت انگیز است

ز شرم آب شوی‌ کاین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۶

 

نشد حجاب خیالم غبار جسمانی

حباب رانه ز پیراهن است عریانی

جز اینقدر نشد از سرنوشت من ظاهر

که سجده می‌چکدم چون نگین ز پیشانی

چو شمع دام امید است سعی پروازم

سزد که رنگ قفس ریزم از پر افشانی

به خاک تا نشود ساز ما و من هموار

نفس نمی‌گذرد از تلاش سوهانی

ز پیچ و تاب نفس عالمی جبون قفس است

چوگرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۳ - و له فی المدیحه

 

به تار زلف دوتا چون نظرکنی دانی

که حاصل دل ما نیست جز پریشانی

بجز لب تو به رخسارهٔ تو نشنیدم

پری طمع‌ کند انگشتر سلیمانی

دو طاق ابروی تو قبله ی مسلمانان

دو طرف عارض تو کعبهٔ مسلمانی

به راه عشق تو چون ‌گو فتاده است دلم

چگونه گوی بری با دو زلف چوگانی

فتاده بودم دوش از می مغانه خراب

به خوابگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۷ - د‌ر مدح اسدالله الغالب علی‌بن ابیطالب علیه السلام و ستایش محمد شاه مرحوم

 

سروش غیبم‌گوید به‌گوش پنهانی

که جهل دونان خوشتر ز علم یونانی

ترا ز حکمت یونان جز این چه حاصل شد

که شبهه ‌کردی در ممکنات قرآنی

تو نفس علم شو از نقش علم دست بشوی

که نفس علم قدیمست و نقش او فانی

شناختن نتوانی هگرز یزدان را

چو خود شناختن نفس خویش نتوانی

در این بدن که تو داری دلی نهفته خدای

که‌گنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

دلا بیا بشنو از حکیم قاآنی

ز مشکلات جهان درگذر به آسانی

وگرنه بالله مشکل شود هر آسانت

تو تا ز دغدغهٔ نفس خود هراسانی

هر آنچه جز سخت حق بگو ندانستم

که عین معنی دانایی است نادانی

نعیم ملک دو عالم بدان نمی‌ارزد

که جان سوخته‌ای را ز خود برنجانی

من و دل من و زلف بتان بهم مانیم

بدین دلیل که جمعیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۲۰۵ - در مدح ملک اتسز

 

در آمد از غم تو ، ای بخوبی ارزانی
بکار من چو سر زلف تو پریشانی
کنم بطبع فدای تو دیده و دل و جان
که تو عزیزتر از دیده و دل و جانی
بنفشه زلفی و گل خدی و چه می گویم؟
همه سراسر خود دسته های ریحانی
اگر بساط کف پای تو کنم دیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۵۷

 

مخوان فسانهٔ افراسیاب تورانی
مگوی قصهٔ اسفندیار ایرانی
سخن زخسرو و سلطان هفت کشورگوی
که ختم‌گشت بدو خسروی و سلطانی
معز دین خدای و خدایگان جهان
که تا جهان بود او را سزد جهانبانی
ستوده سنجر سلطان نشان که هست او را
دل سکندری و دولتِ سلیمانی
شهی‌که بر در غزنین به یک زمان بگرفت
همه ولایت شاهان زاولستانی
شهی‌کز او شه غزنین و خان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۵۹

 

چو تو ندید و نبیند زمانه سلطانی
چو تو نَبُود و نباشد به هیچ دورانی
فلک نیارد دیگر چو تو خداوندی
جهان نبیند دیگر چو تو جهانبانی
هر آن‌ کسی‌ که پرستد به جز تو شاهی را
همی پرستد جز کردگار یزدانی
به غرب تابع فرمان توست هر ملکی
به شرق بندهٔ فرمان توست هر خانی
مرا بزرگ نیاید که شد مُسَخّر تو
عراق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۹

 

مرا چه واقعه افتاد گر نمی‌دانی
برو بخوان زِ مقاماتِ پیر صنعانی
شدم اسیر به پیرانه سر به دستِ بتی
که پیشِ او بنهد آفتاب پیشانی
روایح نفس‌ش معجزِ مسیحایی
شمامه ی عرق‌ش بویِ پیر کنعانی
ز رایحاتِ عرق‌چین او نسیمِ صبا
حیات داد به اشخاصِ اِنسی و جانی
به قصدِ جانِ من ای یار بیش سعی مکن
مرا مگر نظری خاطری بود جانی
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۲

 

وداع کردم و رفتم به صد پریشانی
ز دوستان و وداع آه ازین پشیمانی
فراقِ هم‌نفس الحق عظیم دشوارست
وداع جان نکند هیچ تن به آسانی
اگرچه جان پرِ جان است و دل برابر دل
به حکمِ جاذبه‌ی اتصال روحانی
ولی چو میلِ محبت به یکدگر دارند
همی کنند تقاضا نفوس‌ انسانی
نصیبه‌ای‌ست ز بدو وصول هر کس را
به حدِّ مرتبه‌ی خود ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۷

 

هَلاک می‌کندم غصه ی پشیمانی
به دست خود که کند با خود این به نادانی
به محنتی شده‌ام مبتلا که رویی نیست
ره خلاص به دشواری و به آسانی
بلی سزای من این است و پیش ازین که فلک
به هر چه کرد و کند نیز هستم ارزانی
به پایْ مردیِ صبر آن چه بر سرم بگذشت
ز کافران نپسندند در مسلمانی
بسوختم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۴

 

اگر ز قصه ی ما یک ورق فرو خوانی
عجب ز صورتِ احوالِ ما فرو مانی
ز شوق اگر چه دلم در جهان نمی‌گنجد
ولی تو در دلِ تنگم نشسته چون جانی
به جان مضایقتی نیست بنده بنده ی تست
همین بس است که از حالم این قدر دانی
حدیثِ زلفِ تو گفتم به حلقه عشاق
که در سواد وی است آفتابِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۸۵ - و قال ایضاً یمدحه

 

بگویم و نکند رخنه در مسلمانی
تویی که نیست ترا در همه جهان ثانی
کدام پایه در اندیشه نسب شاید کرد
که در مدارج رفعت نه برتر از آنی ؟
بروزگار تو نزدیک شد که برخیزد
ز زلف ماه رخان و صمت پریشانی
صبا زهمرهی عزم تو همین اندوخت
که در زبانها معروف شد بکسلانی
ببندگیّ تو اینجا مقیّد است ارنی
چه کار دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۳۴ - وله ایضا

 

جهان فضل و فضایل امام ربّانی
که قایمست بتو قوّت مسلمانی
شهاب چرخ شریعت که گشت خاکستر
ز تاب نور ضمیرت نفوس شیطانی
برای تحفۀ جان می برند دست بدست
جواهر سخنت سالکان روحانی
چو در معالم قدست مسرح نظرت
کی التفات نمایی به عالم فانی؟
چو نیک در نگری کمترینه خاشاکیست
به چشم همّت تو کاینات جسمانی
بلای عالم و شوق من و فضایل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۱۰۴

 

سر ملوک جهان شهریار روی زمین
به دست و دل،حسد بحر و غیرت کانی
از آن زمان که تو بر تخت ملک بنشستی
فریضه گشت که جز گرد ظلم ننشانی
مدبران قضا هر زمان فرو خوانند
به گوش فکرت تو رازهای پنهانی
اگر ز قصه من بنده بشنوی طرفی
ز کردگار بیابی ثواب دو جهانی
مرا به مدت شش سال حرص علم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۴

 

نخیزد از دل مرغان باغ، افغانی
که ناخنی نزند بر دل پریشانی
هزار عقده‌ام از دل به یک خدنگ گشود
فروختم چمنی غنچه را به پیکانی
ز شرم عشق اسیر تو آب گشته مگر؟
که شد ز دام تو هر حلقه، چشم گریانی
به غیر جیب‌دریدن نداند، آنکه بود
چو شمع تا نفس آخرش گریبانی


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی