گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۳

 

گرفته اشک مرا دیده تا به دامان رقص

چنین‌ که داد ندانم به یاد مستان رقص

شرار خرمن جمعیت‌ است خود سریت

غبار را چو نفس می‌کند پریشان رقص

اگر ز بزم جنون ساغرت به چنگ افتد

چو گرد باد توان کرد در بیابان رقص

طرب‌ کجاست درین محفل ای خیال ‌پرست

که نغمه غلغلهٔ محشر است و توفان رقص

درین ستمکده‌ گویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی