گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۹

 

کسی که روی تو دیده‌ست حال من داندکه هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیستکه آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاددلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
اگر به دست کند باغبان چنین سرویچه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۴۴

 

خدای داند معنی میان نطفه نهادنبه دست مرد جز این نیست کآب نطفه براند
از آفتاب وهوا دان که تخم یابد بالشز برزگر چه برآید جز آنکه تخم فشاند
حلال زادهٔ صورت چه سودمند که فعلشدر آزمایش معنی به اصل باز بخواند
حرام زادهٔ صورت که دارد آیت معنیسزد که داورش الا حلال زاده نداند
به آب تیره توان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح اکفی الکفات امیر ضیاء الدین احمد عصمی

 

خدای جل جلاله ز من چنین داندکه هرکه نام خداوند بر زبان راند
چو از دریچهٔ گوش اندر آیدم به دماغدلم به دست نیاز از دماغ بستاند
حواس ظاهر و باطن که منهیان دلندیکی ز جملهٔ هر دو گروه نتواند
که پیش خدمت او از دو پای بنشیندچو دل درآرد و بر جای جانش بنشاند
زهی بنای عقیدت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

مرا مرنجان کایزد ترا برنجاندز من مگرد که احوال تو بگرداند
در آن مکوش که آتش ز من برانگیزیکه آب دیدهٔ من آتش تو بنشاند
اگر ندانی حال دلم روا باشدخدای عز و جل حال من همی داند
مرا به بندگی خود قبول کن زان پیشکه هرکه دیده مرا بندهٔ تو می‌خواند
مباش ایمن بر حسن و کامرانی خویشکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳

 

اگر ز پیش برانی مرا که برخواندوگر مراد نبخشی که از تو بستاند
بدست تست دلم حال او تو می‌دانیکه سوز آتش پروانه شمع می‌داند
چه اوفتاد که آن سرو سیمتن برخاستخبر برید بدهقان که سرو ننشاند
برفت آنکه بلای دلست و راحت جانمگر خدای تعالی بلا بگرداند
چراغ مجلس روحانیون فرو میردگر او بجلوه گری آستین بر افشاند
تحیتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۸۶

 

کسی که دل زخم زلف او برون آردکبوتری است که از چنگ با ز بستاند
اگر نسیم صبا زلف او برافشاندهزار جان مقید ز بند برهاند
منش ببینم از دور رخ نهم برخاکمرا ببیند و از دور رخ بگرداند
چه اوفتاد که آن سرو راستین برخاستخبر برید به دهقان که سرو بنشاند
سرشک دیدهٔ خسرو چنین که می‌بینماگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۱

 

فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
به سوز عشق دلم پیش ازین هوس بردی
کنون که شعله برآمد نمی توانش نشاند
بیار،ساقی، جام و بساز، مطرب، چنگ
که در من آنکه نشان صلاح بود نماند
ز گریه می نتوانم نوشت نامه به دوست
وگر جواب رسد نیز می نیارم خواند
شبی که دست در آغوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۳

 

اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
هزار جان مقید ز بند برهاند
منش ببینم و از دور رخ نهم بر خاک
مرا ببیند و از دور رخ بگرداند
قد خمیده خود را همی کنم سجده
ازان جهت که به ابروی دوست می ماند
اگر مراد تو جان است، کار جان سهل است
چه حاجت است که چشمت به زور بستاند؟
بساز چاره بیچارگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۵

 

اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند
وگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟
به دست تست دلم حال او تو می دانی
که حال آتش سوزنده شمع می داند
برفت آنکه بلای دل است و افت جان
مگر خدای تعالی بلا بگرداند
چه اوفتاد که آن سرو راستین برخاست؟
خیر برید به دهقان که سرو بنشاند
چراغ مجلس روحانیان فرو میرد
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

کسی که قصه درد مرا نمی‌داند
ز لوح چهره من یک به یک فرو خواند
حدیث شوق به طومار گر فرو خوانم
بجان دوست که طومار سر بپیچاند
بیا که مردم چشمم سرشک گلگون را
به جست و جوی تو هر سو چو آب می‌راند
نگویمت: به تو می‌ماند از عزیزی عمر
که عمر اگرچه عزیز است، هم نمی‌ماند
به آروزی خیال توام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۶۶

 

ایا ستاره سپاهی که آب شمشیرت
غبار فتنه و ظلم از هوای ملک بنشاند
فلک به نام تو تا خطبه داد در عالم
زمانه جز تو کسی را به پادشاهید نخواند
غبار دامن قدر تو بود چرخ کبود
گهی که همت تو دامن از جهان افشاند
به جاه خواست که ماند به تو مخالف تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۵۹ - وقال ایضا یمدح الاتابک الاعظم سعد بن زنگی طاب ثراواه اوان استخلاصه من المواخذه

 

ایا شهی که ضمیرت بچشم گوشۀ فکر
رموز غیب ز لوح ازل فروخواند
نسیم لطف تو اومید را روان بخشد
خیال تیغ تو اندیشه را بسوزاند
زهر زمین که غبار نیاز برخیزد
گفت بآب سخا آن غبار بنشاند
چراغ مهر شود کشته زیر دامن چرخ
اگر مهابت تو آستین برافشاند
روانه گردد کشتی بروی بادیه بر
ز فیض طبعت ار آنجا کسی سخن راند
جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۳۸

 

خدیو عرصه ملک و پناه دولت و دین
که عقل محض سلیمان ثانیت خواند
تویی که پنجه زور آزمای کین توزت
به قهر جرم زمین را ز جا بجنباند
سنان رمح تو بالا نشین شده چه عجب
که خویش را به صف صدر خصم بنشاند
جهان پناها داعی دولت تو ظهیر
که در حمایت این آستانه می ماند
دو سال شد که درین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی