گنجور

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۶

 

به دل غمی چو نداری، به سینه داغ منه
ترا که بسته بود در، به ره چراغ منه
وصیتم شب رحلت به می‌فروش این بود
که جز پیاله به بالین من چراغ منه
مرا ز گلشن جان عطر پیرهن برخاست
نسیم گو به سرم منت سراغ منه
غمم چو تازه نکردی، به راحتم مفریب
چو ناخنی نزدی، پنبه‌ام به داغ منه
بهار آمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی