گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۳

 

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستکه راحت دل رنجور بی‌قرار منست
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمرگرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان داردبه جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیزولیک درخور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی