گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۰

 

دلم بر آتشِ هجران بسوخت زار اندوه
رخم به خونِ جگر کرد لاله‌زار اندوه
ز دست عشوه هنوزم نداده بود خلاص
فکند بازم در پایِ انتظار اندوه
نه ممکن است که بی‌پای‌مردیِ شبِ وصل
مرا برون کند از دستِ روزگار اندوه
ز دستِ دل چه کنم کارِ من به جان آمد
ز بس که دست و دلم می‌برد ز کار اندوه
اگر فراقم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری