گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا راکه سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چراتفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گلکه پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظربه بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲

 

اسیر شیشه کن آن جنیان دانا رابریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربوده‌اند کلاه هزار خسرو راقبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقل‌ها بردهگشاده چون دل عشاق پر رعنا را
ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شودقیاس کن که چگونه کنند دل‌ها را
درآورند به رقص و طرب به یک جرعههزار پیر ضعیف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

ز بهر غیرت آموخت آدم اسما راببافت جامع کل پرده‌های اجزا را
برای غیر بود غیرت و چو غیر نبودچرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را
دهان پر است جهان خموش را از رازچه مانع‌ست فصیحان حرف پیما را
به بوسه‌های پیاپی ره دهان بستندشکرلبان حقایق دهان گویا را
گهی ز بوسه یار و گهی ز جام عقارمجال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳

 

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما رابروبد از دل ما فکر دی و فردا را
چنو درخت کم افتد پناه مرغان راچنو امیر بباید سپاه سودا را
روان شود ز ره سینه صد هزار پریچو بر قنینه بخواند فسون احیا را
کجاست شیر شکاری و حمله‌های خوششکه پر کنند ز آهوی مشک صحرا را
ز مشرقست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴

 

اگر تو فارغی از حال دوستان یارافراغت از تو میسر نمی‌شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویشبیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به همبه دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جویچرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵

 

شب فراق نخواهم دواج دیبا راکه شب دراز بود خوابگاه تنها را
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانندکه احتمال نماندست ناشکیبا را
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسیروا بود که ملامت کنی زلیخا را
چنین جوان که تویی برقعی فروآویزو گر نه دل برود پیر پای برجا را
تو آن درخت گلی کاعتدال قامت توببرد قیمت سرو بلندبالا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۳

 

سپاس دار خدای لطیف دانا راکه لطف کرد و به هم برگماشت اعدا را
همیشه باد خصومت جهود و ترسا راکه مرگ هر دو طرف تهنیت بود ما را


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۴ - ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است

 

سخن به ذکر تو آراستن مراد آنستکه پیش اهل هنر منصبی بود ما را
وگرنه منقبت آفتاب معلومستچه حاجتست به مشاطه روی زیبا را


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳

 

چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟
که آتش از دل خویش است جوش دریا را
ز چرخ شیشه و از آفتاب ساغر کن
به طاق نسیان بگذار جام و مینا را
فساد روی زمین از شراب می زاید
کدام دیو که در شیشه نیست صهبا را؟
به لامکان فتد ای آه گرم اگر راهت
ز ما دعا برسان آن بلند بالا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵

 

چه نسبت است به گردنکشی مدارا را؟
قدح خراج به گردن نهاد مینا را
چنان که روشنی خانه است از روزن
به قدر داغ بود نور فیض، دلها را
ز من مپرس که در دل چه آرزو داری
که سوخت عشق رگ و ریشه تمنا را
عنان سیل سبکرو به دست خودرایی است
چه انتظام توان داد کار دنیا را؟
ز همرهان گرانجان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۴

 

فکنده ایم به امروز کار فردا را
ازین حیات چه آسودگی بود ما را؟
نگاه دار سر رشته تا نگه دارند
که می زنند به سوزن لب مسیحا را
به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست
نبسته است کسی شاهراه دلها را
اگر ز ابروی همت اشارتی باشد
تهی کنیم به جام حباب دریا را
خدا سزا دهد این اشک گرم را صائب
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

کسی ز روی چنان منع چون کند ما راخدا برای چه داده است چشم بینا را
نشان ز عالم آوارگی نبود هنوزکه ساخت عشق تو آوارهٔ جهان ما را
درون پرده ازین بیشتر مباش ای گلکه نیست برگ و نوا بلبلا، شیدا را
هزار سلسله مو در پیت به خاک افتدچو برقفا فکنی موی عنبر آسا را
برای جلوه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

چنان بوصل تو میلیست خاطر مارا
که دل بصحبت یوسف کشد زلیخا را
بیابیا که بشب چون چراغ درخوردست
بروز شمع جمال تو مجلس مارا
ترا بصحبت ماهیچ رغبتی باشد
اگر بود بنمک احتیاج حلوا را
زخاک درگهت ابرام دور می دارم
که آب درنفزاید ز سیل دریا را
بوصف حسنت اگر دم نمی زنم شاید
که نیست حاجت مشاطه روی زیبا را
جفا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

مکن حجاب وجودت لباس دیبا راکه نیست حاجت دیبا وجود زیبا را
تو را برهنه در آغوش باید آوردنگرفتی از همه عضوت مراد اعضا را
ز پای تا به سرت می‌مکم چو نیشکربه دستم ار بسپارند آن سر و پا را
هنوز اهل صفا پرده در میان دارندبیار ساقی مجلس می مصفا را
ز گریهٔ سحری گرد دیده پاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن
چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را
ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل
مگر ندید جوانان سرو بالا را
چو می خوری به سرم نیز جرعه می ریز
که مردمی نبود باده نوش تنها را
فروختم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

زهی بریخته بر لاله مشک سارا را
شکسته رونق خورشید گوهر آرا را
اگر ز روی تو شمع هدایتی نبود
ز تیرگی که برون آورد نصارا را؟
به صیت حسن گرفت آن بت سمرقندی
چو کشور دل ما خطه بخارا را
به روز کشتن ازان غمزه مهلتی جستم
ولی ندید ز قاتل کسی مدارا را
بیار ساقی ازان آب آتشین که فلک
به باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳ - غزاله صبا

 

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یاراکه این دو فتنه بهم می زنند دنیا را
چه شعبده است که در چشمکان آبی تونهفته اند شب ماهتاب دریا را
تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوحبه یاد چشم تو گیرند جام صهبا را
کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زنکه چشم مانده به ره آهوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

برآن سرم‌که ز دامن برون‌کشم پا را

به جیب آبله ریزم غبار صحرا را

به سعی دیدة حیران دل از ثپش ننشست

گهرکند چه‌قدر خشک آب دریا را

اثرگم است به گرد کساد این بازار

همان به ناله فروشید درد دلها را

ز خویش‌گم شدنم‌کنج عزلتی دارد

که بار نیست در آن پرده وهم عنقا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

کسی چه شکرکند دولت تمنا را

به عالمی‌که تویی ناله می‌کشد ما را

ندرد انجمن یأس ما شراب دگر

هم از شکست مگرپرکنیم مینا را

به عالمی‌که حلاوت نشانهٔ ننگ است

دو نیم چون نشود دل ز غصه خرما را

هنوز ارهٔ دندان موج در نظر است

گوهر به دامن راحت چسان‌کشد پا را

درشت‌خو چه خیال است نرم‌گو باشد؟

شرارخیزی محض است طبع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

نسیم شانه‌کند زلف موج دریا را

غبار سرمه دهد چشم‌کوه و صحرا را

ز زخم ارهٔ دندان موج ایمن نیست

گهر به دامن راحت چسان‌کشد پا را

لبش به حلقهٔ آغوش خط بدان ماند

که خضرتنگ به برمی‌کشد مسیحا را

عدمسرای دلم کنج عزلتی دارد

که راه نیست در او وهم بال عنقا را

حدیث نرم نمی‌آید از زبان درشت

شرار خیز بود طبع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شمارهٔ ۴

 

به گاه جلوه از آن ماه روی زیبا را
که جان ز شرم نماید ز آستین ما را
نظر به حال دل آن پر غرود نگشاید
که سیر دیده نبیند متاع یغما را
امید مغفرتت بس مرا که هم امروز
که می کشد غمت انتقام فردا را
به این جمال چو آیی برون به معجز عشق
ز کام خلق برم لذت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
خوش آمده است ولیکن بلند بالا را
برو چو باز ندانی ترنج و دست آنجا
که یوسف است ملامت مکن زلیخارا
نه هرشبی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

چنان به روی خود آشفته کرده ای ما را
که گل بنانِ چمن بلبلانِ شیدا را
قیامتی دگرآخر به فتنه برمفزای
مکن به سرمه سیه چشمِ شوخِ شهلا را
مبند زیور و زر بر چو سیم گردن و گوش
چه احتیاج به آرایه روی زیبا را
مگر به غارت و قتل آمدی از آن سوی آب
ازین طرف چو برانداختی بخارا را
بترس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵

 

خط تو سرمه کشد دیده تمنا را
لب تو تازه کند روح صد مسیحا را
بود به مرهم راحت همیشه طعنه‌فروش
کسی که یافت دلش ذوق داغ سودا را
بود بر اهل محبت حرام آسایش
تبسمی که کند تازه زخم دلها را
عجب نباشد اگر در محبت یوسف
دوباره عشق جوانی دهد زلیخا را
زهی تصرف خوبان که شیخ صنعان هم
کمند گردن جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

 

طبیب شهر چه نقدیع میدهد ما را
که کس نیافت به حکمت علاج سودا را
ز خاک پات گرم شتر به تیغ بردارند
نهم مرو ننهم از سر این نما را
سهى قدان بهشت ار به سرو ما برسند
چو سابه در قدم او کشند بالا را
ملامتم چه کنی کز ازل نگاشته اند
بنام اهل نظر نقش روی زیبا را
بسی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۴

 

ز بنده خسرو فخار اجازتی می خواست
که در غزل ببرم نام آن دلارا را
رقیب گفت زنم مشت و بشکنم زنخش
مزن بجان تو گفتم چنین زنخها را


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی