گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹

 

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارمکه گر چه خاک زمینم کنی، هوا دارم
اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیستمرا ز غیر چه اندیشه؟ چون ترا دارم
مرا که روز و شب اندیشهٔ تو باید کردنظر به مصلحت کار خود کجا دارم؟
به وصل روی تو ایمن کجا توانم بود؟که دشمنی چو فراق تو در قفا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۱

 

ترا به جان و دل از جان و دل وفادارم
که من خود از همه ملکِ جهان ترا دارم
کسی به جایِ تو باشد مرا چه می گویم
نعوذبالله اگر هرگز این روا دارم
سرم به تیغ بباید برید اگر به خطا
ز طوقِ عهدِ تو گردن دمی جدا دارم
به آرزویِ دلم در نمی شود چه کنم
ز پای بوسِ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری