گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۱

 

امیدوار چنانم که کار بسته برآیدوصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید
من از تو سیر نگردم و گر ترش کنی ابروجواب تلخ ز شیرین مقابل شکر آید
به رغم دشمنم ای دوست سایه‌ای به سر آورکه موش کور نخواهد که آفتاب برآید
گلم ز دست به دربرد روزگار مخالفامید هست که خارم ز پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۱

 

که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآیدکلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید
رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشددگر که از نظر افتد که باز در نظر آید
ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشدهنوز قافله درمصر و نامه و خبر آید
کمینه خاصیت عشق جذبه‌ایست که کس راز هر دری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی