گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۸

 

ببرد عقل و دلم را براق عشق معانیمرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی
بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدمبدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی
یکی دمیم امان ده که عقل من به من آیدبگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی
ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم دهکه گوش دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۹

 

هزار جان مقدس هزار گوهر کانیفدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی
چه روح‌ها که فزایی چه حلقه‌ها که رباییچو ماه غیب نمایی ز پرده‌های نهانی
چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآریهزار بحر بجوشد چو قطره‌ای بچکانی
تویی ز کون گزیده تویی گشایش دیدهبه یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی
کژی که هست جهان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۵

 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیمرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۲۱

 

نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیاکه التفات نکردند به روی اهل معانی
پیاده رفتن و ماندن به از سوار بر اسپیکه ناگهت به زمین برزند چنانکه نمانی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۹

 

کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانیکه کس نمی‌دهد از تو به هیچ جای نشانی
به هیچ جای نشانی نداد هیچ کس از تونشانی از تو کسی چون دهد که برتر از آنی
عجب بمانده‌ام از ذات و از صفات تو دایمکز آفتاب هویداتری اگرچه نهانی
چه گوهری تو که در عرصهٔ دو کون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۷

 

چه سود خاطر ما را به جانبت نگرانی؟که ما ز عشق تو زار و تو عاشق دگرانی
نشسته‌ام که بجویی مرا، خیال نگه کنمگر به روز بیاییم و گرنه کی تو بخوانی؟
ز دوری تو چنان گشته‌ام ضعیف و شکستهکه گر ز دور ببینی مرا، تو باز ندانی
تو آفتاب و من آن ذره‌ام ز پرتو مهرتکه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۶

 

چگونه سرو روان گویمت که عین روانینه محض جوهر روحی که روح جوهر جانی
کدام سرو که گویم براستی بتو ماندکه باغ سرو روانی و سرو باغ روانی
تو آن نئی که توانی که خستگان بلا رابکام دل برسانی و جان بلب نرسانی
چه جرم رفت که رفتی و در غمم بنشاندیچه خیزد ار بنشینی و آتشم بنشانی
برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۶۲

 

چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانیزبان بنده ببندی به التفات زبانی
چو تیر غمزه نهی در کمان کشی همه بر منولی کنی به توجه دل رقیب نشانی
چو تیغ ناز کشی منتش کشم من غافلولی به علم نظر زخم بر رقیب رسانی
چو دلبری کنی آغاز من نخست دهم دلولی تو سنگ دل اول دل رقیب ستانی
شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۶۱۹

 

تو می روی و به نظارهٔ تو چشم جهانیبگو که آگهی از عاشقان دلشده یا نی
غلام پنجهٔ مرغول هندوانهٔ اویمکه هست هر خم مویی از و شکنجهٔ جانی


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵۵

 

تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی
بگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی
بگشت حال به بالای ابروی تو کسان را
که زیر دست فتادش چنان کمند و کمانی
در ابروی تو نه یک دل هزار بیش فرو شد
به من ز داغ دل آنگه که دارد از تو نشانی
برهمنان که پرستند آفتاب فلک را
مگر که هندوی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷ - مزد شبانی

 

خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانیولی ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جانی
چو من به کنج ریاضت خزیده را چه تفاوتکزان کرانه بهاری گذشت یا که خزانی
وداع یار بیاد آر و اشک حسرت عاشقچو میرسی به لب چشمه ای و آب روانی
دهان غنچه مگر بازگو کند به اشارتحکایت دل تنگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

به رنگ و بوی جهانی نه بلکه بهتر از آنی

به حکم آنکه جهان پیر‌ گشته و تو جوانی

ستاره‌ای نه مهی نه فرشته‌ای نه گلی نه

که هرچه گویمت آنی چو بنگرم به از آنی

که‌ گفت راحت روحی نه راحتی که بلایی

که گفت جوشن جانی نه جوشنی که سنانی

ز خط و خال تو بردم‌‌ گمان که آهوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶

 

گرم ز لطف بخوانی ورم به قهر برانی

تو قهرمانی و قادر بکن هر آنچه توانی

گرم به دیده زنی تیر اگر به سینه ننالم

که‌‌ گرچه آفت جسمی و لیک راحت جانی

نیم سپند که لختی برآتشت ننشینم

هزار سال فزون گر بر آتشم بنشانی

من از جمال تو مستغنیم ز هرکه به عالم

به حکم آنکه تو تنها نکوتر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵

 

اگر بلطف بخوانی وگر بجور برانی
تو پادشاهی و ما بنده توایم، تو دانی
ترا، اگر چه نیاز کسی قبول نیفتد
من از جهان بتو نازم که نازنین جهانی
بهر کسی که نشستی مرا بخاک نشاندی
دگر بکس منشین، تا بر آتشم ننشانی
بهر کجا که رسیدم ز خوبی تو شنیدم
چو روی خوب تو دیدم هنوز بهتر از آنی
بغیر جان دگری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۱

 

چو تازه کرد جهان نوبهار و رفت خزانی
تهی‌ست دستم ساقی بیار باده که جانی
وگر چو دستِ من است ای پسر تهی شده مشکت
دو اسبه از پیِ می شاید ار الاغ دوانی
چه گونه فوت توان کرد خاصه موسمِ گل‌ها
دمی که نه به لبِ کشت زار و آبِ روانی
شراب و سبزه و آب روان و شاهد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری