گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۲

 

نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانیگذر کنی ز بر من به نزد آنکه تو دانی
پیام من برسانی، بدان صفت که تو گوییسلام من برسانی، بدان زبان که تودانی
چو راز با کمرش در میان نهی بشگرفیدرافگنی سخن من بدان میان که تو دانی
به گوشه‌ای کشی آن زلف را به رفق و بگوییکه: بازده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۹

 

ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانیبدان زمین گذری کن در آن زمان که تو دانی
چو مرغ در طیران آی و چون بر اوج نشستینزول ساز در آن خرم آشیان که تو دانی
چنان مران که غباری بدو رسد ز گذارتبدان طرف چو رسیدی چنان بران که تو دانی
چو جز تو هیچکس آنجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۴

 

رو ای صبا بر آن سرو دلستان که تو دانیزمین به بوس که منت در آن زمان که تو دانی
چو شرح حال تو پرسد ز محرمان به اشارتبگو که قاصدم از جانب فلان که تو دانی
پس از نیاز به او عرض کن چنانکه نرنجدحکایتی ز زبانم به آن زبان که تو دانی
اگر به خنده لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی