گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲

 

که میبرد خبر عاشقان شیفته حالش؟ز سجده گاه عبادت به پیش صدر جلالش
هزار دیده بر آن چهره ناظرند ولیکننمی‌رسد نظر هیچکس به کنه کمالش
مرا دلیست به حال از فراق صورت آن بتکه هیچ چاره ندانم به جز نهفتن حالش
سیاه شد چو شب تیره روز روشن بختمز محنت شب هجران دیر باز چو سالش
چه جای وصل؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی