گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۹

 

گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازیکجا روم که فرس بر من شکسته نتازی
تو شاهبازی و دانم که تیهوان نتوانندکه در نشیمن عنقا کنند دعوی بازی
شبان تیره بسی برده‌ام بخر و روزیشبی چو زلف سیاهت ندیده‌ام بدرازی
ضرورتست که پیشت چو شمع سوزم و سازمگرم چو شمع بسوزی ورم چو عود بسازی
مرا بضرب تو چون چنگ سرخوشست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۱

 

اگر تو عشق نبازی بعمر خویش چه نازیکه کار زنده‌دلان عشق بازی است نه بازی
مرا بجور رقیبان مران ز کوی حبیباندرون کعبه چه باک از مخالفان حجازی
میان حلقهٔ رندان مگو ز توبه و تقویبیان عشق حقیقی مجو ز عشق مجازی
مکن ملامت رامین اگر ملازم ویسیمباش منکر محمود اگر مقر ایازی
بمیر بر سر کویش گرت بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۸

 

زبان دراو مکش ای بی بصر به دست درازی
که پاک سیرت و پاکیزه دامن است و نمازی
ترا که خوف نبوده ست شوق عشق چه دانی
ترا که دیده نباشد نظر چه گونه ببازی
به سر برند به سر عارفان طریق محبّت
به سرسری نتوان رفت راه عشق و به بازی
طمع مکن چو می کنی دگران را
غزای نفس خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۹

 

گرم به کینه بسوزی وگر به مهر بسازی
ز بندگان مطیعم حقیقتی نه مجازی
اگر در آتش سوزانم از تو باک نباشد
که پاک تر شود آن زر که بیشتر بگدازی
خوش آمدی که حیاتی به تازگی به وجودم
درآمد از رخت ای غیرتِ بتانِ ترازی
همه سعادت و صحّت که آمدی به عیادت
ندانم این چه خداوندی است و بنده نوازی
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری