گنجور

شعرهای با وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)» و حروف قافیهٔ «مش»

 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۱۶

 

ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش

به خامه راست نیاید شکایت ستمش

اگر ز دست اجل چند که امان یابم

به خاک پاش که سر بر ندارم از قدمش

هزار نامه نوشتم به خون دیده ولی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۲

 

گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمش

ببوسی از من خاکی نشانه قدمش

بخوان به حضرت او زینهار از سر سوز

تحیتی که نوشتم، همه به خون رقمش

ز بعد عرض تحیت اگر به ما برسد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۳

 

ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش

به خامه راست نیاید شکایت ستمش

هزار ناوک غمزه زده ست بر دل من

که هیچ آه ز من بر نیامد از المش

اگر ز دست اجل چند گه امان یابم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

آذر بیگدلی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳

 

مهی، که مایه ی شادی عالم است غمش

بود شکایت بسیار من، ز لطف کمش

مرا فراق وی آن روز کشت و، میترسم

که روز حشر بقتلم کنند متهمش!

منش ستمگری آموختم، ندانستم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

آذر بیگدلی
 

مجد همگر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳

 

دلم خرید غم و جان فشاند در قدمش

گرش دمی نخورد غم شود گسسته دمش

غمش ز خوردن خون دل من آمد سیر

دلم هنوز به سیری نمی رسد ز غمش

شکست قلب دلم نادرست پیمانش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مجد همگر