رهی معیری » ابیات پراکنده » آتش گل
چو من ز سوز غمت جان کس نمیسوزد
که عشق خرمن اهل هوس نمیسوزد
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمیسوزد
ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری؟
[...]
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۲۱ - لاله کوهی
سحر به دامن کهسار، لاله گفت به سنگ
ز رنگ و بوی جوانی، چه بود حاصل ما؟
به درد و داغ در این گوشه سوختیم و نبود
کسی که برزند آبی بر آتش دل ما
نه سرو بر سرم افراشت سایبان روزی
[...]
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۲۲ - فتنه آذربایجان
فغان که آتش کین آشیانِ ما را سوخت
به غیر ناله نخیزد نوایی از دهنی
گّسست رشتهٔ پیوند، یارِ دشمنخوی
شکست حقّهٔ الفت، حریفِ حقشکنی
جفایِ زاغ و زغن بین که از سیاهدلی
[...]
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۳۶ - گوهر یکتا
فتاد گوهر یکتای من به دست رقیب
اگرچه از صدف سینه خانه ساختمش
فریب داد مرا دلفریب من ای کاش
که میشناختمش یا نمیشناختمش
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۳۷ - احترام پدر
مباش جان پدر غافل از مقام پدر
که واجب است به فرزند احترام پدر
اگر زمانه به نام تو افتخار کند
تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۴۶
حمید، تازهجوان و شکفتهرو شده است
مگر به چشمه حیوان تنش فرو شده است
سرشک بیوهزنان سهم ساعد است ولی
گشایش پل دختر نصیب او شده است
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۵۳ - جمالپرست
نه من پرستش روی نکو نمایم و بس
کسی که روی نکو را نمیپرستد کیست؟
به عشق کوش، اگر حاصل از جهان طلبی
که زندگانی بیعشق، زندگانی نیست
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴ - غمی که من دارم
درون سینه نگنجد، غمی که من دارم
خوش است باغم دل، عالمی که من دارم
سرشگ دیده بیان کرد، ماجرای دلم
چه اعتبار؟ بر این محرمی که من دارم
از آن گلی که بروید زخاک من پیداست
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱ - آبیاری اشک
دوید بر رخ زردم، ز بیقراری اشک
گل خزان زده را، کرد آبیاری اشک
خزان عمر بزردی رساند، رنگ رخم
ببار بر سرم، ای ابر نو بهاری اشک
کسی غبار غم، از چهره ام نخواهد شست
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲ - شمع انجمن
از آن چو شمع سراپا در انجمن سوزم
که بزم غیر منور شود چو من سوزم
سیاه بختم و از جور آفرینش بین
که همچو لاله خود از داغ خویشتن سوزم
بدست برق حوادث در این بهار نگر
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹ - آرمیده سحر
چنین که از شب تاریک من، رمیده سحر
مگر به خواب ببینم شبی، دمیده سحر
ز صبح کودکی امشب، جز این ندارم یاد
که دلفریب بود، جلوهٔ سپیده سحر
چه سالها، که بر این شب گذشت و صبح نشد
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - عاشق صادق
صفای عاشق صادق، به مهر کس مفروش
مرا بدیو فرومایه هوس مفروش
سری که شور تو دارد، بپای کس مفکن
دلی که داغ تو دارد، بحسن کس مفروش
کنون که غوطه در امواج آرزو خوردی
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴ - گداختیم و نشد
ز شوق وصل، بهجر تو ساختیم و نشد
چو شمع، پیش جمالت گداختیم و نشد
در این قمار، که امکان برد با ما بود
بخیره، عمر گرانمایه باختیم و نشد
بدان امید، که گوئی بریم از این میدان
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳ - خیال روی تو
خیال روی تو بر جان خسته میگذرد
چو بوی گل که، به مرغان بسته میگذرد
امید مهر و وفای تو، بر دل مشتاق
چو اشک، بر رخ من تا نشسته میگذرد
به چهره لرزش مویت چه خوش بوَد گویی
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - داغ محبت
شکستگی دل، از نقش قامتم پیداست
چو لاله، داغ محبت ز صورتم پیداست
نشان اینهمه داغ درون و خون جگر
ز لاله ای که بروید ز تربتم پیداست
امید من همه نقش بر آب گشت و کنون
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰ - به یاد صبا
به جام عشق، اگر خندهٔ شرابی نیست
جهان و این همه شوکت، به جز سرابی نیست
اگر نه اشک محبت، به چهرهای ریزد
به هیچ روی، در این روزگار آبی نیست
اگر ز سینهٔ دریادلان، نخیزد آه
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱ - جام شراب
هنوز بنده عقلم، بیار جام شراب
که دیو عقل، گریزان شود ز نام شراب
شراب وصل، بر آن عاشقی گوارا باد
که خاک میکده بوسد، باحترام شراب
خوشم، که گوش نصیحت شنیدنم نبود
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹ - خوش آمدی
ز لطف، پا بسر من چه خوش نهادی باز
خوش آمدی! که مرا جان تازه دادی باز
دو صد گره ز فراق تو بود در کارم
بیامدی و ز کارم گره گشادی باز
بنازمت که گرم سوختی چو پروانه
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱ - بر مزار پدر
مرا بدیده توان نیش نیشتر دیدن
ولی نه دیده خواهر به اشک تر دیدن
هزار خاک جفا را، بسر توانم کرد
بریز خاک، نیارم تن پدر دیدن
اجل کجاست که در خاک و خون کشد مارا
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸ - روزگاری چند
مرا بیاد تو بگذشت، روزگاری چند
بیاد موی توام بود، روز تاری چند
بیاد زلف پریشانت، ای پریرخسار
به بین! فتاده پریشان، بهر کناری چند
خبر ز زلف نداری، که در شکستگیش
[...]
