سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴
به بستن کمرش نیست آن میان باعث
که فکر ما شده چون موی در میان باعث
هر آن که هر چه به ما کرده از تو دانستیم
چرا که غیر تو کس نیست در میان باعث
اثر به نالهٔ چنگ از قد خمیده اوست
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵
خوشم به این مرض و انحراف طبع و مزاج
که جز تو کس نتواند مرا دوا و علاج
بیا به مذهب عشاق فارغ از همه شو
که در ولایت ما نیست دین کفر رواج
یکی است دنیی و عقبی چو نیک درنگری
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳
شکست رونق آیینه را صفای قدح
گشوده چهره ز اسرار دل هوای قدح
ز دیو غم چو گزندی رسد به کس زنهار
بگوی ورد کند صبحدم دعای قدح
زهر شکستهٔ او صوت حمد و نعت آید
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۴
چو دید جسم مرا جای آرمیدن، روح
نیارمید در این جسم از تپیدن، روح
غبار کوی تو دانست جسم را ورنه
نداشت طاقت این مشت گل کشیدن، روح
قبول جسم نمی کرد اگر که می دانست
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۵
به گوش عرش ز حق می رسد به لفظ فصیح
که به ز روی صبیح است حسن خط ملیح
به گوش هر چه رسد در نظر هر آنچه درآید
دلیل وحدت ذات است و آیتی است صریح
ز عالمان طریقی اگر ملاحظه سازی
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶
مکن به روی دلارام من نظر گستاخ
مرو چو خس به دم اژدر شرر گستاخ
به در کند ز جهانت فلک به رخ زردی
چو آفتاب روی گرچه در به در گستاخ
چو زلف یار مبادا سیاه کجدستی
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸
تنی بغیر عمل شد برای جان، دوزخ
به مرغ بی پر و بال است آشیان، دوزخ
حضور عاشق مسکین حضور دلدار است
که بی وصال تو باشد مرا جنان دوزخ
بلاکشان غمت را نمی تواند کرد
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰
مرا ز حلقهٔ آن دربهدر پسند مباد
چو آفتاب خلاصم از آن کمند مباد
هر آن سری که بر آن آستان نگردد خم
چو حلقهٔ در آن کوی سربلند مباد
رقیب اگر شکر ار خورد باده نوشش باد
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱
هر آن که روی تو را رنگ ارغوانی داد
مرا ز عشق تو رخسار زعفرانی داد
نه رخ نمود، نه آراست قد، نه زلف گشود
به حسن خلق و وفا داد دلستانی داد
ز ضعف مانده ام از راه جستجوی وصالت
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵
چون من بلندنظر گاه گاه می افتد
نظر به همتم از سر کلاه می افتد
چه رمزهای نهانی نمی کنند به هم
به هم چو شاه و گدا را نگاه می افتد
خوشم به گریه ولی قطره ها چو آبله ای
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۶
که طرف از این فلک فتنه بار می بندد
که یک گره چو گشاید هزار می بندد
هوا به روی گل و لاله رنگ می ریزد
بهار پای چمن را نگار می بندد
چمن شکوفهٔ دستار بر سر هر شاخ
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۸
زبان بستهٔ ما صوت بی صدا دارد
لب خموش به دل حرف آشنا دارد
به سعی هر که ابوجهل نفس کرده به چاه
قسم به عمرهٔ او کعبه اش صفا دارد
مه و ستاره و خورشید این غلط حرفی است
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱
کسی ز سر میانش کجا خبر دارد
به غیر بهله که دستی در آن کمر دارد
اگرچه تا حرم وصل کعبه راه خوشی است
ولی ز میکده عارف ره دگر دارد
مرا بجز می هجران دگر نصیب مباد
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۷
جهان تو را به سر انکسار می آرد
که تا بزرگ شود در فشار می آرد
نسیم خط تو گر بگذرد به سوی چمن
هزار طعنه به باد بهار می آرد
اگرچه بحر پرآشوب و مست و بی پرواست
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹
چه [دلبری] است که هرگاه ناز می آرد
تمام ناشده نازش [نیاز] می آرد
بغیر نخوت حج، حاجی بیابانگرد
دگر چه تحفه ز راه حجاز می آرد
در این سراچهٔ بازیچه، می ندانم کیست
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۰
اگر تو را هوس آیینه دار برخیزد
غبار از آینه تا زنگبار برخیزد
اگر به قلب نظرهای آشنا تازی
هزار ساله ز دل ها غبار برخیزد
شبی که بر کف پایت شود حنابندان
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷
به ناز دل ز تو بردن خوش است خوش باشد
ز ما نیاز سپردن خوش است خوش باشد
شراب صبح که خورشید داغ نشئهٔ اوست
قسم به روی تو خوردن خوش است خوش باشد
چنانچه با تو مرا زندگی [خوشایند] است
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱
هر آن تنی که گرفتار پیرهن باشد
چو مرده ای است که او زنده در کفن باشد
گل از طراوت آب و هواست خندان روی
شکفتگی نه به اندازهٔ چمن باشد
میان نفس [و] خرد گفتگوی ملک وجود
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۶
به رو تو را چو خط مشکبار پیدا شد
غبار آینه را اعتبار پیدا شد
به دور خط رخت کامیاب شد دل ها
گل مراد در این روزگار پیدا شد
برآید از دل مجروح، آه و نالهٔ گرم
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵
به من نه نامه از آن شوخ دلنواز آمد
همای رفته ز بخت بلند باز آمد
فکنده سر به زمین قاصدم به سوی تو رفت
چو دید قامت سرو تو سرفراز آمد
بجز ترانهٔ ناقوس نغمه راست نکرد
[...]
