بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸
شبست و ما همه جویای می ایاغ کجاست
چه تیر گیست درین انجمن چراغ کجاست
چه شد که باده ی ما دیر می رسد امروز
حرارت نفس تشنگان داغ کجاست
براه میکده گم کرده ایم گوهر عقل
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷
فروغ حسن تو از آه سوزناک منست
صفای دامن پاکت ز عشق پاک منست
مبین خرابی حالم که زیر طاق سپهر
هزار تعبیه پنهان در آب و خاک منست
شراب لعل ز دست حریف تلخ سخن
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱
دمی که آن گل خندان به قصد خون منست
ز خوی نازک او نیست از جنون منست
به ناامیدی از آن آستان شدم محروم
نشان بخت بد و طالع زبون منست
برون ز بزم طرب سوزدم به خنده چو شمع
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷
چمن ز سایهٔ سروت چو گلشن ارمست
نهال قد ترا آب خضر در قدمست
یکی هزار شد آشوب حسنت از خط سبز
فغان ز خامهٔ صنع این چه شیوهٔ قلمست
خوشم به نقش جمالت که در صحیفهٔ حُسن
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹
چمن شکفت و نسیمی ز هر گلی برخاست
ز هر نهال گلی بانگ بلبلی برخاست
نسیم صبح، دلاویز و مشگبیز آمد
مگر ز سلسلهٔ جعد کاکلی برخاست
کشیدم از غم زلف تو در چمن آهی
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵
مرا به باده نه باغ و بهار شد باعث
بهار و باغ چه باشد که یار شد باعث
رسیده بود گل آن سرو چون به باغ آمد
بیار می که یکی از هزار شد باعث
نبود ناله ی مرغ چمن ز جلوه ی گل
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶
دو هفته ییکه حریفی درین سرای سپنج
اگر بجرعه ی دردی رسی بنوش و مرنج
جهان بتیست که چون دل بمهر او بستی
جفا و جور زیادت کند بعشوه و غنج
ترا که هست پر از شبچراغ خانه ی دل
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰
دلم که سوخت سپند مه جمال تو باد
اسیر سلسله و دام زلف و خال تو باد
هزار افسر شاهی و تخت سلطانی
فدای سلطنت حسن بیزوال تو باد
تمام صورت احوال دردمندان را
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹
مقیّدان تو از یاد غیر خاموشند
بهخاطری که تویی دیگران فراموشند
برون خرام که بسیار شیخ و دانشمند
خرابِ آن شکن طرّه و بناگوشند
چه عیش خوشتر ازین در جهان که یک دو نفس
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴
بتان شهر که ترکانه باج می طلبند
مراد سر بود از هر که تاج می طلبند
نماند در جگرم آب و این سیه چشمان
هنوز از ده ویران خراج می طلبند
ز درد عشق دل خلق روزگار پرست
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳
گلی که از نفسش مشک ناب بگدازد
چرا لب شکرین از شراب بگدازد
خوش آن بدن که ز می در قبا چو گل روید
نه آنکه همچو شکر در گلاب بگدازد
بر آن سرم که چراغی ز روغنم ماند
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴
مجاوران سر کوی یار سر بخشند
خورند زهر و بخلق خدا شکر بخشند
چه جای باده ی لعل و مفرح یاقوت
دران مقام که احباب جام زر بخشند
همین بود کرم دلبران باهل نظر
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹
خزان رسید و گلستان به آن جمال نماند
سماع بلبل شوریده رفت و حال نماند
نشان لاله ی این باغ از که می پرسی
برو کز آنچه تو دیدی بجز خیال نماند
بشکل و رنگ رخت از خزان کمالی یافت
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰
دلم ز روز بد خویش ماتمی دارد
چه ماتمست که اندوه عالمی دارد
خراب حالم و با کس نمی توانم گفت
خوشا کسی که بهر حال محرمی دارد
مراد ما به میان سهی قدان بستند
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷
چه شد که از همه جا بوی درد می آید
زهر که می شنوم آه سرد می آید
ز گریه کور شدم وه که دل نشد بیدار
ازین گلاب که بر روی زرد می آید
قرار نیست درین چشم هرزه گرد هنوز
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷
بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد
ندیم بزم، ندای هوالغفور دهد
دلم بمجلس مستان حق پرست کشید
که داد عیش در آن زمره ی حضور دهد
قدم براه نه ایدل که آب نزدیکست
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰
به مجلسی که تویی می دگر نمیگنجد
چه جای می که گلاب و شکر نمیگنجد
بنوش از دل عاشق میی که میخواهی
که در خرابهٔ ما جام زر نمیگنجد
چه حالت است که در جام عیش مسکینان
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳
جفا مکن که دگر آن جفا نمی گنجد
چنان شدم که بدل ماجرا نمی گنجد
هزار گونه جفا نقش بسته در دل تو
چه شد که یکدو رقم از وفا نمی گنجد
مدار چشم سیه را بسرمه ی شوخی
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۸
منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهد
مدام باده و نقلم بدست زور دهد
پیاله گیر که دست سپهر نتوان تافت
اگر نگین سلیمان به دست مور دهد
هدیه ییست که ترک مرصعینه کمر
[...]
بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۹
ستمگران غم اهل نظر نمی دانند
جراحت دل و داغ جگر نمی دانند
دو اسبه رو به هم آورده در بساط غرور
ستاره بازی گردون مگر نمی دانند
بجان ملامت عشاق می کنند عوام
[...]
