گنجور

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

چنان به سوخت شرار غم تو جان مرا

که باد می‌نبرد مشت استخوان مرا

تنم ز ضعف چنان شد که کهربا یک دم

چون کاه جذب کند جسم ناتوان مرا

حدیث مهر و وفای تو کم نخواهم کرد

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۸

 

گرفته نور ز داغ جگر نظاره ما

که آفتاب برد حسرت ستاره ما

درستکاری ما را همین طریق بس است

که هیچ آنیکه نشکست سنگ خاره ما

کسی ز صحبت ما دو رشد که نا اهلست

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰

 

همین بود سبب دیر آشنایی ما

که زود گل نکند آتش جدایی ما

چه دیده‌ایم ندانم ز عشق‌بازی تو

چه جسته تو ندانم ز بی‌وفایی ما

به زیر خنجر آن شوخ عجز و لابه مکن

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

 

به دامنم نبود گر دل فکار منست

گواه خون شدن قلب داغدار منست

همیشه جیب و کنارم ز اشک دیده‌تر است

بدان بهار که نبود خزان بهار منست

ز بس به گوش گرفتم چو باد پند کسان

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

تبسم لبت از لعل آبدارتر است

ز فصل گل رخ خوب تو خوش بهارتر است

سمند تازی نازت به قلب های خراب

ز رخش رستمی ای شوخ راهوارتر است

فساد زلف تو در جنت رخت همه جا

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

ز خوب و زشت جهان یار ما به ما کافی است

اگر وفا نکن با کسی جفا کافی است

به بی‌نشانیم ای روزگار خنده مکن

که بهر سرزنشت نامی از هما کافی است

مرا به دام تعلق فزون زبون منمای

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

به غیر جلوه رویت مرا بهاری نیست

دگر مرا به خزان و بهار کاری نیست

فدای بازوی صید افکنت که در آفاق

نگشته زخمی تیر غمت شکاری نیست

کشیدم از همه کاری به غیر عشقت دست

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷

 

فلک همان نه تو را مهربان به ما نگذاشت

به هیچ دور دو دل با هم آشنا نگذاشت

به وادی طلبت عاقبت به خیر نشد

کسی که عاقبت کار با خدا نگذاشت

کسی که آب و گلت را سرشت سنگدلیست

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

دلم بهانه رویت زیاد می‌گیرد

به شوق وصل تو فال زیاد می‌گیرد

رخت هر آن چه ز عاشق‌کشی نمی‌داند

ز چشم شوخ سیاه تو یاد می‌گیرد

ز روی تجربه مغروری از جهان غلطست

[...]

صامت بروجردی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

دمی که باده عشترت بتان به جام کنند

به نزد دردکشان ترک ننک و نام کنند

مدام خنده بدان می کشان زند ساغر

که نان پخته خود را ز گریه خام کنند

شود چو دست تظلم دراز باز بر او

[...]

صامت بروجردی