ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲ - در نعت سیدالمرسلین فرماید
مرا چو بحر لب خشک و دیده تر باشد
چو کوه بر سر تیغ زبان گهر باشد
مرا سیاهی دیده سپید باد چو سیم
اگر به غیر رخ زرد وجه زر باشد
گمان مبر که اگر تیر ناله بگشایم
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۵ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
همی دهند بشارت مبشران صبا
که شد مزاج جهان خوش ز اعتدال هوا
به شکل صورت آئینه مینماید روی
هر آن لطیفه که مستور بود در دل ما
مگر که باد صبا را خواص عیسی بود
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۸ - در مدح جلالالدین هوشنگ گوید
قد تو داد به باد آبروی طوبی را
بهشت حور ز غیرت بهشت اعلی را
مرا از دیدهٔ معنی نظر به صورت تست
که صورت تو نماید کمال معنی را
به صورتت نگرد بتپرست گر مانیست
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۹ - در مدح خواجه عبیدالله وزیر و صاحبدیوان
ز آفتاب رخ تست بر دل من تاب
ز تاب آتش رویت مرا چو زلف متاب
دلم به تاق خم ابروی تو قندیل است
ز سوز شوق فروزان چو شمع در محراب
یک امشبی که ز زلف و لب تو یافتهام
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - در مدح تاجالدین قاضی شیخ علی گوید
زهی بنا که جناب تو قبلهٔ فضلاست
چهار رکن تو همچو حرم مقام صفاست
اثیر را به دل از رشک قدر تو آتش
محیط را به کف از شرم گوهر تو هواست
به شکل عارض یاری خطی به پیرامن
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - در مدح جلالالدین هوشنگ
گل از نشاط به صد برگ مجلسی آراست
که از ترنم بلبل در او هزار نواست
تعلقی که میان گل است با بلبل
صبابه است کز او اشتقاق باد صباست
مگر که مهر گیا دادهاند بلبل را
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۱۶ - در مدح قاضی شیخ علی گوید
مرا چو زلف بتان خاطر پریشانست
تن چو موی بر آتش ز غصه پیجانست
ز دور هر که ببیند مرا ز نزدیکان
گمان برد که خیالی به شکل انسان است
مبین به تلخی عیشم که همچو بحر مرا
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه گوید
سواد سنبل او بر بیاض یاسمن است
و یاسمن که خطش بر ورق ز یأس من است
خطش بنفشهٔ سیراب گشته میدانم
ولی ندانم خدش گل است یا سمن است
به گرد عارض کافور او خطی از مشک
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲۰ - در مدح یکی از مشایخ و بزرگان زمان خود
دلا کسی که مقید به قید خویشتن است
اگر چه جان عزیزست پای در بند تن است
خرابهٔ دلش از غم بود خراب آباد
کسی که همت او بر عمارت بدن است
برون پرده نبینی جمال یار اگر
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲۲ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
خدای خواست که بدهد جهانیان را داد
ترا ز خلق جهان برگزید و شاهی داد
پناه و پشت سلاطین جلال دین هوشنگ
که آبروی کیانی و نور چشم قباد
به باغ معرکه سرو بلند، نیزهٔ پست
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲۶ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
اگر نقاب شب از روی مه براندازد
ز مهر فتنه به شام و سحر در اندازد
غلام هندوی آن طرهٔ چو شمشادم
که سایه بر رخ خورشید انور اندازد
اگر فرستد پروانهای به دست خیال
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲۷ - در مدح یکی از بزرگان و خواجگان و درخواست عبا
لطافت تو به آب خضر بقا بخشد
عبارت تو به در ثمین بها بخشد
صبا ز کوی تو از ضعف جان نخواهد برد
مگر که بوی خوشت قوت صبا بخشد
به چین زلف تو زد لاف مشک چین و خطاست
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲۹ - در مدح خواجه عبیدالله وزیر
خوش است عید از آن خوشتر اینکه یار آمد
فراز خنگ فلک ماه من سوار آمد
به یاد زلف و رخش ناله کردهام شب و روز
گل مراد پس از نالهٔ زار آمد
ز لطف و نازکیاش عمر نازنین خواندم
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۰ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
به دل رسید بشارت که دلستان آمد
چو مه به منزل و چون گل به بوستان آمد
فراز خنگ فلک آفتاب قلعه نشین
کشید تیغ و بر آفاق کامران آمد
همین که دیدمش از دور، همچو جان عزیز
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۲ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
رسید مژده دولت یار میآید
چو مه به قلهٔ گردون سوار میآید
به ابروی چو کمان تیر غمزه پیوسته
گمان برم که به عزم شکار میآید
فتاده در پی او صد هزار دل چو سپاه
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۵ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
چو چشم مست تو بیمار گشتهام ز خمار
برای دفع حمارم سبوی می ز خم آر
مرا ز نار فراق تو در دل آسیب است
بیار باده مگر شود به شربت نار
مدام تلخ چشاند حریف را ساقی
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۶ - در لغز و مدح سلطان اسکندر
چه ماهی است که او را بود بر آب گذر
به بحر همچو صدف گشته حامل گوهر
به شکل نون هلالی است بر صفیحهٔ آب
چو ماه نو که نماید ز گنبد اخضر
مکان یونس عهد است، همچو بطن الحوت
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۷ - در مدح خواجه علی وزیر
پیام گل سوی بلبل رساند باد سحر
سپید سر و به رقص آمد از سماع خبر
ز باد صبح بر افروخت لاله چون آتش
که برد خاک چمن آب جنت و کوثر
هوا بر آب شکوفه همیکند کافور
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۸ - در تهنیت عید و مدح شاه ابوالمعالی
صباح عید و نسیم بهار جان پرور
دو قاصدند که از روضه میدهند خبر
به صبح عید خوش آید شراب بر رخ گل
علیالخصوص که باشد نگار پیش نظر
چمن شده است پر از شاهدان گلرخسار
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۴۴ - در مدح یکی از بزرگان صاحب علم و با نفوذ
نماز شام که بر وفق رأی بطلمیوس
برفت خور به زمین همچو گنج دقیانوس
طلوع کرد نجوم از مطالع اقبال
به جستجوی مه عید عالمی جاسوس
نمود ماهچه از سطح لاجوردی چرخ
[...]
