ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۶
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا
خلاف عهد تو کردن مرا چه زَهره و یارا
اگر ز زلف تو دستم رسد به حلقهٔ کعبه
به آب زمزم دیده صفا دهیم صفا را
هزار نکتهٔ شیرین به وعده از لب لعلت
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱
مرا که جام جم و گنج قباد نباشد
حدیث ملک سلیمان به جز باد نباشد
به سوز هجر بسازم اگر وصال نیابم
که نامراد توان بود اگر مراد نباشد
رقیب بست به رویم درِ امید خدا را
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸
گدای دولت آنم که او گدای تو باشد
به دیده درکشم آن را که خاک پای تو باشد
حیات چون بود آن را که در غم تو نمیرد
صبور چون بود آنکس که مبتلای تو باشد
اگر به حشر برآرند نامهٔ عمل من
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۵
صبا چو طرهٔ سنبل به وقت صبح گشاید
بنفشه چون خط مشکین به روی باغ برآید
گذر به جانب بستان، شنو ترنم بلبل
که از شکفتن غنچه هزار دل بگشاید
صبا به صیقل آئینه سازد آب روان را
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۳
هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل
که منقطع نشود دوستی به قطع منازل
میان لیلی و مجنون مودّت است و ارادت
اگر عداوت و شور است در میان قبایل
به ما ز دوست سلامی مگر نسیم رساند
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۷
به ابرویت که نشسته به گوشهای چو کمانم
به چشم تو که چو نرگس به صورتت نگرانم
تراست بر ورق گل کشیده خط سیاهی
که من حقیقت عالم در آن سواد بخوانم
شبی میان تو دیدم که در کنار من آمد
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۹
اگر جمال تو نبود فروغ جنت اعلی
درخت نار برآید به زیر سایهٔ طوبی
نیاورد دل هر کس مجال پرتو رویت
که ذره ذره کند کوه را شعاع تجلی
مشاهدات جمالت به چشم عقل نگنجد
[...]
