گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۰

 

ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکنآغاز عشق است ای پسر اینها مکن اینها مکن
ول یاری بدان رسمی‌ست خوبان را کهنای از همه بی رحم تر رسم نوی پیدا مکن
گاهی نگاهی می‌کنی آن هم به چندین خشم و نازگو کارها یکباره شو این چشم هم بالا مکن
مشهور شهری گشته‌ای وحشی چه رسوایی‌ست اینچندین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

شبها به بزم مدعی ای بی مروت جا مکنآرام جان او مشو، آزار جان ما مکن
از بهر حسرت خوردنم، لب بر لب ساغر منهدست از پی آزردنم در گردن مینا مکن
در بزم غیر ای بی وفا بهر خدا مگذار پاما را و خود را بیش از این آزرده و رسوا مکن
هردم به مجلس ای رقیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی