گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۱

 

یا ساقی الحی اسمع سؤالیانشد فادی، واخبر بحال
قالو تسلی، حاشا و کلاعشق تجلی من ذی‌الجلال
العشق فنی، والشوق دنیوالخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیهوالحوت فیه روح‌الرجال
انتم شفایی، انتم دواییانتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمنوالرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمدو انا معود، بأس‌النزال
گفتم که: « ما را هنگامه بنما »گفت: « اینک اما تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲

 

چون نیست ما را با او وصالیکاجی بکویش بودی مجالی
زین به چه باید ما را که آیداز خاک کویش باد شمالی
همچون هلالی گشتم چو دیدمبر طرف خورشید مشکین هلالی
جانم ز جانان سر بر نتابدکز جان نباشد تن را ملالی
از شوق لعلش دل شد چو میمیوز عشق زلفش قد شد چو دالی
در چنگ زلفش دل پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی