گنجور

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶

 

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیمبه کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مرانکه گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم
منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفربه مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیم
چو برآرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳

 

تو کشیده تیغ و مرا هوس که ز قید جان برهانیمبه مراد دل برسی اگر به مراد خود برسانیم
همه شب چو شمع ستاده‌ام که نشانمت به حریم دلبه حریم دل چه شود که اگر بنشینی و بنشانیم
چه کنم نظر به مه دگر که ز دل غم تو رود به درکه ز دیگران دگران شود به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » گزیدهٔ اشعار رشحه » غزل - چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیم …

 

چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیمبه کرشمه‌های نهانی و به تفقدات زبانیم
نه به ناز تکیه کند گلی نه به ناله دلشده بلبلیتو اگر به طرف چمن دمی بنشینی و بنشانیم
ز غم تو خون دل ناتوان، ز جفات رفته ز تن توانبه لب است جان و تو هر زمان، ستمی ز نو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشحه