گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۱

 

چه سازم که سوی تو راهی ندارمکجایی که جز تو پناهی ندارم
چگونه کشم بار هجرت چو کوهیکه من طاقت برگ کاهی ندارم
وصال تو یکدم به دستم نیایدکه سرمایه و دستگاهی ندارم
مریز آب روی من آخر که من خودبه نزدیک کس آب و جاهی ندارم
مگردان ز من روی و با راهم آورکه جز عشق رویی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار