گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۶

 

زهی قدر من گر وصال حبیب
دگر باره روزی شود عن قریب
چلیپای زلفش کنم طوق حلق
چنانش پرستم که رهبان صلیب
چو مجنون به عشق و چو لیلی به حسن
من و او قریبیم و هر دو غریب
ز حوران نگوید دگر وز بهشت
اگر چشم مستش ببیند خطیب
ز روح عرق چین خوش بوی او
ندارد گلاب نسیمی نصیب
عرق چین او هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۸

 

به وعده مده بیش از اینم فریب
که نازک دلان را نباشد شکیب
تو را هر چه می بینم از خوی تو
نمی بینم الّا ستیز و عتیب
جفا بر اسیران بی دل کنند
ولیکن هم آخر به حد و حسیب
اگر دل به دل می رود باک نیست
میان دو یک دل نباشد حجیب
به پای طلب در بیابان عشق
محلی ندارد فراز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری