گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۸

 

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟که هر دم به نوعی دلش خون کنی
تو روزی ز دست غم خود مرابه صحرا دوانی و مجنون کنی
نگویم به کس حال بیداد توکه ترسم بگویند و افزون کنی
نمی‌دارم از دامنت دست بازگرم دامن دیده جیحون کنی
برآنی که بر من کنی رحمتیچه سودم دهد؟ گر نه اکنون کنی
نبود این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی