گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۰

 

جهان دامگاهی است بس پر چنهطمع در چنهٔ او مدار از بنه
بباید گرستن بر آن مرغ‌زارکه آید به دام اندرون گرسنه
سیه کرد بر من جهان جهانشب و روز او میسره میمنه
نیابم همی جای خواب و قراردر این بی‌نوا شب گه پر کنه
هزاران سپاه است با او همهز نیکی تهی و به دل پر گنه
به یمگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو