گنجور

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۳ - در مدح شیخ العمید(ابوسهل زوزنی)

 

چنین خواندم امروز در دفتریکه زنده‌ست جمشید را دختری
بود سالیان هفتصد هشتصدکه تا اوست محبوس در منظری
هنوز اندر آن خانهٔ گبرکانبمانده‌ست بر پای چون عرعری
نه بنشیند از پای و نه یک زماننهد پهلوی خویش بر بستری
نگیرد طعام و نخواهد شرابنگوید سخن با سخنگستری
مرا این سخن بود نادلپذیرچو اندیشه کردم من از هر دری
بدان خانهٔ باستانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - تواند چنین زیست جاناوری؟

 

جداگانه سوزم ز هر اختریمگر هست هر اختری، اخگری
یکی سنگ سختم که بگشاد چرخز چشم من آبی ز دل آذری
همه کار بازیچه گشته است از آنکسپهر است مانند بازیگری
گهی عارضی سازد از سوسنیگهی دیده‌ای سازد از عبهری
گهی زیر سیمین ستامی شودگهی باز در آبگون چادری
ز زاغی گهی دیده‌بانی کندگه از بلبلی باز خنیاگری
گه از باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ ۳۲

 

مگر می‌کند بوستان زرگریکه دارد به دامان زر جعفری؟
به کان اندر، آن مایه زر توده نیستکه باشد در این دکهٔ زرگری
به باغ این چنین گفت باد صباکه : «چونی بدین مایه حیلت وری؟
به ده ماه از این پیش دیدمت منتهیدست و خسته‌تن از لاغری
وز آن پس به دو ماه دیدمت بازبه تن جامه چینی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۴۷ - خزان

 

مگر می‌کند بوستان زرگری
که دارد به دامان زر جعفری
به کان‌ اندر، آن مایه‌ زر توده ‌نیست
که باشد درین دکهٔ زرگری
به باغ این‌چنین گفت باد صبا
که چونی بدین مایه حیلت وری
به ده ماه از این پیش دیدمت من
تهی دست و خسته تن از لاغری
وز آن پس به‌د‌و ماه دیدمت باز
به تن جامهٔ چینی و ششتری
به سه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار