گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۱

 

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داریکه جمال سرو بستان و کمال ماه داری
در کس نمی‌گشایم که به خاطرم درآیدتو به اندرون جان آی که جایگاه داری
ملکی مهی ندانم به چه کنیتت بخوانمبه کدام جنس گویم که تو اشتباه داری
بر کس نمی‌توانم به شکایت از تو رفتنکه قبول و قوتت هست و جمال و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۵۸

 

چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داریگرت آدمیتی هست، دلش نگاه داری
به ره بهشت فردا، نتوان شدن ز محشرمگر از دیار دنیا، که سر دو راه داری
همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردینگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری
ره طالبان مردان، کرمست و لطف و احسانتو خود از نشان مردی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹ - پری و فروغ

 

ز دریچه های چشمم نظری به ماه داریچه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری
به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی استتو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری
بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیشبه خدا که کافرم من تو اگر گناه داری
من از آن سیاه دارم به غم تو روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار