گنجور

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۱

 

ای دل ار چه شکسته ای خوش باش
با غمش عهد بسته ای خوش باش
دُرد دردش چو صاف درمان نوش
وز جفا گر چه خسته ای خوش باش
خوش نباشد غم جهان خوردن
از جهان گر گستته ای خوش باش
دنیی و آخرت رها کردی
از همه باز رسته ای خوش باش
بود بندی ز عقل بر پایت
از چنین بند جسته ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی