گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۲

 

حکم نو کن که شاه دورانیسکه تازه زن که سلطانی
حکم مطلق تو راست در عالمحاکمان قالب‌اند و تو جانی
آن چه شاهان به خواب می‌جستندچون مسلم شدت به آسانی
همه مرغان چو دانه چین تواندتو همایی میان مرغانی
بر سر آمد رواق دولت توز آن که تو صاف صاف انسانی
برتر آید ز جان ملک و ملکگر دهی دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۸

 

تا شدستی امیر چوگانیما شدستیم گوی میدانی
ما در این دور مست و بی‌خبریمسر این دور را تو می‌دانی
چون به دور و تسلسل انجامدنکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشقشرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنودنعره بلبل گلستانی
چشم پیران کور کی بیندشیوه شاهدان روحانی
هر کی کورست عشق می‌سازدبهر او سرمه سپاهانی
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۰

 

جان جانی و جان صد جانیمی‌زنی نعره‌های پنهانی
هر کی کر نیست بشنود وصفتنعل معکوس و خفیه می‌رانی
غیر احمق به فهم این نرسدعارت آید از این لت انبانی
سد پیش و پس تو این عارستکه سرافراز و قطب خلقانی
چون گریزی از این فزون گرددکای فلان فارغست زین فانی


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۱

 

خامشی ناطقی مگر جانیمی‌زنی نعره‌های پنهانی
تو چو باغی و صورتت برگیباغ چه صد هزار چندانی
بی تو باغ حیات زندانیستهست مردن خلاص زندانی
چون تو بحری و صورتت ابرستفیض دل قطره‌های مرجانی
ای یکی گو شده یکی گویانپیش حکمت که شاه چوگانی
تا یکی گو نشد اگر چه زرستگر چه نیکوست نیست میدانی
پهلوی اعتراض را بتراشگر تو چون گوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۰

 

بنده‌ام گر به لطف می‌خوانیحاکمی گر به قهر می‌رانی
کس نشاید که بر تو بگزینندکه تو صورت به کس نمی‌مانی
ندهیمت به هر که در عالمور تو ما را به هیچ نستانی
گفتم این درد عشق پنهان رابه تو گویم که هم تو درمانی
بازگفتم چه حاجتست به قولکه تو خود در دلی و می‌دانی
نفس را عقل تربیت می‌کردکز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۸

 

زلف را تاب داد چندانیکه نه عقلی گذاشت نه جانی
نیست در چار حد جمع جهانبی سر زلف او پریشانی
کس چو زلف و لبش نداد نشانظلماتی و آب حیوانی
دهن اوست در همه عالمعالمی قند در نمکدانی
دی برای شکر ربودن ازومی‌شدم تیز کرده دندانی
لیک گفتم به قطع جان نبرماو چنین تیز کرده مژگانی
بامدادی که تیغ زد خورشیدمگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۸

 

خاک کوی توام تو می‌دانیخاک در روی من چه افشانی
سر نگردانم از ره تو دمیگر به خون صد رهم بگردانی
با چو من کس که ناتوان توامبتوان کرد هرچه بتوانی
گر به خونم درافکنی ز درتبر نگیرم ز خاک پیشانی
سر مهر غم تو در دل منراز عشقت بس است پنهانی
گر به رویم نظر کنی نفسیهمه از روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - در نکوهش بزرگان زمان و مدح بونصر احمد سعید

 

تا کی این لاف در سخن رانیتا کی این بیهده ثنا خوانی
گه برین بی هنر هنر ورزیگه بر آن بی گهر درافشانی
با چنین مهتران بی معنیاز سبکساری و گرانجانی
همه ساسی نهاد و مفلس طبعباز در سر فضول ساسانی
خویشتن را همه بری شمرندلیک در دل فعال شیطانی
نیست از جمع مالشان کس راحاصل نقد جز پریشانی
آبشان در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۲۰ - امام مطلق نجم المله والدین ابوالفضایل احمد سیمگر در مدح خاقانی گفته بود

 

گرچه کان خرد مرا دانیعاجزم در نهاد خاقانی
صورت روح پاک می‌بینممتدرع به شخص انسانی
افضل الدین امیر رملک سخنشارح رمزهای پنهانی


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۷۳ - نصیحت

 

چون ترا روزگار داد به دادتو چرا داد خویش نستانی
تا توانی به گرد شادی گردکایدت گاه آنکه نتوانی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۰ - در مدح مجدالدین ابوالحسن‌العمرانی اذا شرفه السطان بالتشریف

 

اختیار سکندر ثانیزبدهٔ خاندان عمرانی
مجد دین خواجهٔ جهان که سزاستاگرش خواجهٔ جهان خوانی
کار دولت چنان بساخت که نیستجز که در زلف شب پریشانی
بیخ بدعت چنان بکند که دیوملکی می‌کند نه شیطانی
آنکه از رای کرد خورشیدیوانکه از قدر کرد کیوانی
آنکه فیض ترحم عامشبر جهان رحمتیست یزدانی
نوبهار نظام عالم رادست او ابرهای نیسانی
کشت‌زار بقای دشمن راقهر او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۵

 

باز دوشم ز راه مهمانیبه خرابی کشید و ویرانی
داشت در پیش رویم آینه‌ایتا بدیدم درو به آسانی
که جزو نیست هر چه می‌دانمکه ازو خاست هر چه می‌دانی
دو قدم راه بیش ، نیست ولیتو در اول قدم همی مانی
هر چه هستیست در تو موجودستخویشتن را مگر نمی‌دانی؟
ای که روز و شبت همی خوانمگر چه هرگز مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۶

 

تو ز آه من ار هراسانیچون دلم می‌بری به آسانی؟
بر دل ما مکن جنایت پرکه به ترکت کنیم اگر جانی
روز آن نیست ورنه هست مرابا لبت رازهای پنهانی
دل ما را ز نعمت غم توهر شبی دعوتست و مهمانی
نوبت وصل ار به من برسدراستی نوبتیست سلطانی
گر چه عیدیست مرگ ما بر توچون بمیریم، قدر ما دانی
بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۰

 

کاکل آن پسر ز پیشانیکرد ما را بدین پریشانی
حاصل ما ز زلف و عارض اوستاشک چون خون و چشم چون خانی
شب اول چو روز دانستمکه کشد کار ما به ویرانی
ای به رخسار آفتاب دوموی به دیدار یوسف ثانی
در کمند توییم و می‌بینیمستمند توییم و می‌دانی
عهد بستیم و نیستی راضیدل بدادیم و هم پشیمانی
گر نیاییم یاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » جلال و هگل

 

می گشودم شبی به ناخن فکر

عقده های حکیم المانی

آنکه اندیشه اش برهنه نمود

ابدی راز کسوت آنی

پیش عرض خیال او گیتی

خجل آمد ز تنگ دامانی

چون بدریای او فرو رفتم

کشتی عقل گشت طوفانی

خواب بر من دمید افسونی

چشم بستم ز باقی و فانی

نگه شوق تیز تر گردید

چهره بنمود پیر یزدانی

آفتابی که از تجلی او

افق روم و شام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۲۰۴ - درمدح تاج الدین رافع بن علی شیبانی

 

ای پناه همه مسلمانی
رافع بن علی شیبانی
تاج دینی و از مکارم تو
همه اصحاب دین بآسانی
در معالی بلند مرتبتی
در معانی فراخ میدانی
دیدهٔ عزم و حزم را بصری
قالب علم و حلم را جانی
همه عین وفا و مکرمتی
همه محض سخا و احسانی
در بزرگی ز روی اصل و نسب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط