گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۸

 

بس که خوردیم تازیانۀ دور
پا کشیدیم بر کرانۀ دور
قندِ شیرین و زهرِ تلخ به هم
هر دو دیدیم در خزانۀ دور
گه‌گهی شوقِ عشقِ پوشیده
جلوه می‌کرد در میانۀ دور
عاقبت آمد از کمانِ مراد
تیرِ امّید بر نشانۀ دور
تا گوارنده خنبکی باقی
مانده بود از شراب‌خانۀ دور
تا به اکنون به کوزه می‌پیمود
بیش و کم قابض زمانۀ دور
هین که زین پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری