گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

چون ز مرغ سحر فغان برخاستناله از طاق آسمان برخاست
صبح چون دردمید از پس کوهآتشی از همه جهان برخاست
عنبر شب چو سوخت زآتش صبحبوی عنبر ز گلستان برخاست
سپر آفتاب تیغ کشیدقلم عافیت ز جان برخاست
ساقی از در درآمد و بنشستصد قیامت به یک زمان برخاست
کس چه داند که چون شراب بخوردشور چون از شکرستان برخاست
زآرزوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

دوش کان شمع نیکوان برخاستناله از پیر و از جوان برخاست
گل سرخ رخش چو عکس انداختجوش آتش ز ارغوان برخاست
آفتابی که خواجه‌تاش مه استبه غلامیش مدح خوان برخاست
از غم جام خسروی لبششور از جان خسروان برخاست
روی بگشاد تا ز هر مویمصد نگهبان و دیده‌بان برخاست
یارب از تاب زلف هندوی اوچه قیامت ز هندوان برخاست
مشک از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۶ - در شکایت از زندان

 

راحت از راه دل چنان برخاستکه دل اکنون ز بند جان برخاست
نفسی در میان میانجی بودآن میانجی هم از میان برخاست
سایه‌ای مانده بود هم گم شدوز همه عالمم نشان برخاست
چار دیوار خانه روزن شدبام بنشست و آستان برخاست
دل خاکی به دست خون افتاداشک خونین دیت ستان برخاست
آب شور از مژه چکید و ببستزیر پایم نمکستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

ناگه از میکده فغان برخاستناله از جان عاشقان برخاست
شر و شوری فتاد در عالمهای و هویی از این و آن برخاست
جامی از میکده روان کردنددر پیش صد روان، روان برخاست
جرعه‌ای ریختند بر سر خاکشور و غوغا ز جرعه‌دان برخاست
جرعه با خاک در حدیث آمدگفت و گویی از این میان برخاست
سخن جرعه عاشقی بشنیدنعره زد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی