گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱

 

مکن آن زلف را چو دال مکنبا دل غمگنان جدال مکن
پردهٔ راز عاشقان بمدرکار بر کام بدسگال مکن
خون حرامست خیره خیره مریزمی نبیلست در سفال مکن
حال خود عالمی کند حالیفتنهٔ نو میار و حال مکن
این چه چیزست و آن همیشه که توبا خجسته همیشه فال مکن
با سنایی همه عتاب میاربا خراباتیان نکال مکن


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی