گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۳

 

هر که نازک بود تن یارشگو دل نازنین نگه دارش
عاشق گل دروغ می‌گویدکه تحمل نمی‌کند خارش
نیکخواها در آتشم بگذاروین نصیحت مکن که بگذارش
کاش با دل هزار جان بودیتا فدا کردمی به دیدارش
عاشق صادق از ملامت دوستگر برنجد به دوست مشمارش
کس به آرام جان ما نرسدکه نه اول به جان رسد کارش
خانه یار سنگدل این استهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۴

 

هر که نامهربان بود یارشواجب است احتمال آزارش
طاقت رفتنم نمی‌ماندچون نظر می‌کنم به رفتارش
وز سخن گفتنش چنان مستمکه ندانم جواب گفتارش
کشته تیر عشق زنده کندگر به سر بگذرد دگربارش
هر چه زان تلخ‌تر بخواهد گفتگو بگو از لب شکربارش
عشق پوشیده بود و صبر نماندپرده برداشتم ز اسرارش
وه که گر من به خدمتش برسمخود چه خدمت کنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - د‌ر ستایش مر‌حوم محمدشاه غازی‌ گوید

 

کس مبادا چو من دلی زارش

که بود باژگونه هنجارش

از ره و رسم مردمی به‌کنار

بسفه رأی اهرمن وارش

باده ‌پیما و رند و امردباز

بیدلی پیشه عاشقی کارش

هر کجا عشرتی به طبع رمان

هرکجا محنتی پرستارش

رنج نخلیست جان او برگش

درد پودیست جسم او تارش

روز تیره چو موی جانانش

بخت خیره چو خوی دلدارش

سال و مه یار درد و اندوهش

روز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی