گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۷

 

ز کجا آمده‌ای می‌دانیز میان حرم سبحانی
یاد کن هیچ به یادت آیدآن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن‌هالاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی مشتی خاکاین چه بیع است بدین ارزانی
بازده خاک و بدان قیمت خودنی غلامی ملکی سلطانی
جهت تو ز فلک آمده‌اندخوبرویان خوش پنهانی


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۹ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

 

دلم ای دوست تو داری دانیجان ببر نیز که می‌بتوانی
به دلی صحبت تو نیست گرانچه حدیثست به جان ارزانی
گویمت بوسه مرا گویی جاناین بده تا مگر آن بستانی
گویم این نیست بدان دشواریگویی آن نیست بدین آسانی
نی گرم بوسه دهی جان منیکه گرم جان ببری هم جانی
گاهم از عشوره‌گری می‌خوانیگاهم از طیره‌گری می‌رانی
گرچه در پای تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹

 

ای که از لطف سراسر جانیجان چه باشد؟ که تو صد چندانی
تو چه چیزی؟ چه بلایی؟ چه کسی؟فتنه‌ای؟ شنقصه‌ای؟ فتانی؟
حکمت از چیست روان بر همه کس؟کیقبادی؟ ملکی؟ خاقانی؟
به دمی زنده کنی صد مردهعیسیی؟ آب حیاتی؟ جانی؟
به تماشای تو آید همه کسلاله‌زاری؟ چمنی؟ بستانی؟
روی در روی تو آرند همهقبله‌ای؟ آینه‌ای؟ جانانی؟
در مذاق همه کس شیرینیانگبینی؟ شکری؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۷

 

خواه نباتی و خواه حیوانی
هر یکی مظهریست ربانی
می و جامی و عاشق و معشوق
موج و بحر و حباب را مانی
دل خود را به دست زلفش ده
جمع می باش از پریشانی
گفتهٔ عارفان به جان بشنو
چند گفتار این و آن خوانی
گاه در نزد یار خود می جوی
باش با یارکان کرمانی
ای که جویای این و آن گشتی
باش با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۹۵ - نیز در ترجمۀ شعر تازی

 

من همان گویم کان لاشه خرک
گفت و می کند بسختی جانی
چه کنم ؟ بار کشم ، راه روم
که مرا نیست جزین درمانی
یا بمیرم من و یا خر بنده
یا بود راه مرا پایانی


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۳۵ - وله ایضا

 

ای صفات کرمت روحانی
وی تو در ملک نظام ثانی
هر کجا حضرت تو، آسایش
هر کجا دولت تو، آسانی
همه زرهای جهان را نقشست
سکّۀ جود تو بر پیشانی
سر کلک تو همی برباید
گوی حکم از فلک چوگانی
قهر تو موجب استیصالست
عدل تو مایۀ آبادانی
ذات پر معنی تو مشتملست
هر کجا درد بود درمانی
هر کجا کرد بود بارانی
هر کجا درد بود درمانی
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل