گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۳

 

چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیمآب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم
آن کمیت عربی را که فلک پیمای استوقت زین است و لگام است چرا ننگیزیم
خوش برانیم سوی بیشه شیران سیاهشیرگیرانه ز شیران سیه نگریزیم
در زندان جهان را به شجاعت بکنیمشحنه عشق چو با ماست ز کی پرهیزیم
زنگیان شب غم را همه سر برداریمزنگ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۹

 

تو پس پرده و ما خون جگر می‌ریزیموه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم
دیگران را غم جان دارد و ما جامه‌درانکه بفرمایی تا از سر جان برخیزیم
مردم از فتنه گریزند و ندانند که مابه تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دستظاهر آنست که از تیر بلا نگریزیم
باغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیمجز تو فریادرسی کو که درو آویزیم؟
گذری کن، که مگر با تو دمی بنشینیمنظری کن که خوشی از سر و جان برخیزیم
مشت خاکیم به خون جگر آغشته همهاز چنین خاک درین راه چه گرد انگیزیم؟
هم بسوزیم ز تاب رخ تو ناگاهیهمچو پروانه ز شمع ارچه بسی پرهیزیم
بیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی