گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرادوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا
من دیوانه نه آنم که نصیحت شنومپند پیرانه مده گو پدر پیر مرا
منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منمکی به فریاد رسد نالهٔ شبگیر مرا
صنما عشق تو با جان بدر آید ناچارچون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا
گر نه زنجیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی