گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷

 

دل سرمست من آن نیست که باهوش آیدمگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید
رخت این آتش سوزنده که در سینه نهادعجب از دیگ هوس نیست که در جوش آید
بجز آن کایم و در پای غلامان افتمچه غلامی ز من بی‌تن و بی‌توش آید؟
شربت قند رها کن، که از آن ساعد و دستاگرم زهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی