گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳

 

دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروشتو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش
می زدم آب صبوری زد و دیده بر دلچون دل از آتش عشق تو برآوری جوش
گاه چون نای بدم از غم تو با نالهگاه بودم چو کمانچه ز فراقت به خروش
هر شبم وعده دهی کایم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹

 

ترک خنجرکش لشکرشکن ترلک پوشبت خورشید بناگوش و مه دردی نوش
غمزه‌اش قرچی و یاقوت خموشش جاندارابرویش حاجب و هندوی سیاهش چاوش
عنبرش خادم آن سنبل هندوی درازللاش بندهٔ آن حقهٔ یاقوت خموش
شبه‌اش غالیه آسا و شبش غالیه ساعنبرش غالیه بوی و قمرش غالیه پوش
مغلی قند ز چنبر صفتش قلب شکنحبشی کاکل عنبر شکنش مشک فروش
گر نهاده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱

 

ای شبت غالیه آسا و مهت غالیه پوشخط ریحان تو پیرایهٔ یاقوت خموش
روی زیبای ترا بدر منیر آینه دارحلقهٔ گوش ترا شاه فلک حلقه بگوش
دلم از ناوک چشم تو سراسر همه نیشلیک جام لب لعل تو لبالب همه نوش
چشم مخمور تو خونریز ولیکن خونخوارلعل میگون تو در پاش ولیکن در پوش
ز ابروی شوخ تو پیوسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۴

 

سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوشقدحی خوردم و صد نیش جفا کردم نوش
من همان لحظه که بر طلعتش افکندم چشمگفتم این فتنه ندارد دل مسکینان گوش
چون ننالم که چو از پرده برون آید گلنتواند که شود بلبل بیچاره خموش
با چنین شرطه ازین ورطه برون نتوان شدخاصه کشتی خلل آورده و دریا در جوش
آخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹

 

بزم برهم زده‌ای ای دل بر خشم به جوشچشم از جنگ بغوغالب از اعراض خموش
گرمیش شعلهٔ فروزان ز رخ ماه شعاعتلخیش زهر چکان از دو لب زهر فروش
خواب بیهوشی و کیفیت مستی ز سرشجسته از پرزدن مرغ سراسیمه هوش
ضبط بیتابی خود کرده ولی در حرکتپیرهن زان تن و اندام و قبازان برو دوش
داغ دلهای فکار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۲۲

 

آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوشوان شکر خندهٔ شیرین تو از چشمهٔ نوش
گریه می‌آیدم از دور به آواز بلندکه از آن گریه نمی‌آیدم آواز به گوش
ای به خشم از برمن رفته و تنها خفتهچشم را گوی که چندین طرف خواب بپوش


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲

 

در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش
می‌کشیدند مرا چون سر زلف تو به دوش
دیدم از باده نوشین و لب نوش لبان
بزم رندان خرابات پر از «نوشانوش»
قصه حال پریشان من امشب زغمت
به درازی چو سر زلف تو بگذشت ز دوش
عاقلا پند من بیدل بیهوش مده
می به من ده که ندارم سر عقل و دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بندگی

 

دوش در میکده ترسا بچه باده فروش

گفت از من سخنی دار چو آویزه بگوش

مشرب باده گساران کهن این بود است

که تو از میکده خیزی همه مستی همه هوش

من نگویم که فروبند لب از نکتهٔ شوق

ادب از دست مده باده به اندازه بنوش

گرد راهیم ولی ذوق طلب جوهر ماست

بندگی با همه جبروت خدائی مفروش


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری