گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۱

 

دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
دل به مقصود خود المنت لله برسید
باز می گفتمی افسانه هجران با خویش
تا بدان لحظه که بالای سرم مه برسید
از پی کوری آن کس که نیارد دیدن
مژده نور بصر بر من آگه برسید
آمد آن روشنی چشم به استقبالش
مردم دیده روان تا به سر ره برسید
آمد آن ساده زنخ، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی