گنجور

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶

 

فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گرددبد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیاردی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد
ماه چون شب شود، از جای بجائی حیرانپی کیخسرو و دارا و سکندر گردد
این سبک خنگ بی آسایش بی پا تازدوین گران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵۶

 

آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد
گره دل شود آن قطره که گوهر گردد
خار پیراهن ماهی است به اندازه فلس
جای رحم است بر آن کس که توانگر گردد
هرکه قانع به در دل نشود از درها
از پریشان نظری حلقه هر در گردد
مکن اندیشه ز وحشت که به سودازدگان
دامن دشت جنون، دامن مادر گردد
هرکه مجنون تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵۷

 

سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
سخن عشق به تکرار ندارد حاجت
کی تهی حوصله بحر ز گوهر گردد؟
از جنون حرف مکرر نشنیده است کسی
حرف عقل است که نشنیده مکرر گردد
نظر پیر مغان گرمتر از خورشیدست
چه غم از باده اگر دامن ما تر گردد؟
کفر نعمت بود از جنت اگر یاد کند
دیدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵۸

 

حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد
به نسیمی ورق لاله و گل برگردد
گل رویی که نیاید ز لطافت به خیال
چه خیال است در آیینه مصور گردد؟
می رود خود بخود از کار دل خونشده ام
این نه خونی است که محتاج به نشتر گردد
تا زند پر، شود از گرمی پرواز کباب
نامه شوقم اگر بال کبوتر گردد
چون سلیمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵۹

 

هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد
رشته شیرازه جمعیت گوهر گردد
بیش ازین تاب ندارم، به جنون خواهم زد
شانه تا چند در آن زلف، سراسر گردد؟
دیدنش می برد از هوش نظر بازان را
دیده هرکه ز روی تو منور گردد
حسن در هر نظری جلوه دیگر دارد
سخن تازه محال است مکرر گردد
صحبت زنده دلان جو که گرانقدر شود
آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۳

 

ای که از خاک درت دیده منور گردد
وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد
دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن
که مبادا کف پای تو به خون تر گردد
گوش بگرفت، چو بشنید رقیبت سخنم
گوش ابلیس چو قرآن شنود کر گردد
ناوکی بر دل ریشم فگن، ای دیده من
تا بود ریش درونم به برون سر گردد
ای بسا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۰

 

اگرم باز ملاقات میسّر گردد
بخت باز آید و ادبار ز من برگردد
گرچه با هم چو منی وصلِ تو از رویِ قیاس
صورتی نیست که در عقل مصوّر گردد
هم بکوشم که به هر گاه که یک روی کنند
هر چه مطلوب بود زود میسّر گردد
نیک بخت است که بر خاکِ سر کویِ حبیب
رخصتی یابد و چون خاک مجاور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری