گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

در همه دیر مغان نیست چو من شیداییخرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارداز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروشکه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنجنروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۷

 

بده ای کف تو را قاعده لطف افزاییکف دریا چه کند خواجه به جز دریایی
چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازیز پی خشم رهی ساعد و کف می‌خایی
صنما مغلطه بگذار و مگو تا فرداچون تویی پای علم نقد که را می‌پایی
ترشم گفتی و پیش شکر بی‌حد توعسل و قند چه دارند به جز سرکایی
گر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۰

 

سخن تلخ مگو ای لب تو حلواییسر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش استگوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت استشش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۳

 

تو پری زاده ندانم ز کجا می‌آییکآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
راست خواهی نه حلال است که پنهان دارندمثل این روی و نشاید که به کس بنمایی
سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغنتواند که کند دعوی همبالایی
در سراپای وجودت هنری نیست که نیستعیبت آن است که بر بنده نمی‌بخشایی
به خدا بر تو که خون من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۹۱

 

کردم از سجدهٔ راه تو جبین آراییسر اقبال من و پیشهٔ گردن سایی
باز چون آمده از سجده سرش سوده به چرخهر که بر خاک درت کرده جبین فرسایی
آن قدر آرزوی سجدهٔ رویت که مراستدر همه روی زمینش نبود گنجایی
دیرتر دولت پابوس تو دریافته‌امز آنکه می‌کرده‌ام از دیده زمین پیمایی
شکرلله که رسیدم به تماشا گه وصلکردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۰

 

ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائیوی لب لعل ترای عادت روح افزائی
رقم از غالیه بر صفحهٔ دیباچه زنیمشک تاتار چرا بر گل سوری سائی
لعل در پوش گهر پاش ترا لؤلؤی ترچه کند کز بن دندان نکند لالائی
روی خوب تو جهانیست پر از لطف و جمالوین عجبتر که تو خورشید جهان آرائی
گفته بودی که ازو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸

 

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیالعاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۷۶ - راز طبیعت

 

دوش در تیرس عزلت جان‌فرسایی
گشت روشن دلم از صحبت روشن‌رایی
هرچه‌پرسیدم ازآن دوست مراداد جواب
چه به از لذت هم صحبتی دانایی
آسمان بود بدانگونه که از سیم سپید
میخ‌ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمهٔ صد وصله که از طول زمان
پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم از رازطبیعت خبرت هست‌؟ بگو
منتهایی بودش‌، یا بودش مبدایی‌؟
گفت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۷

 

نیست پیوند گسل مرغ دل شیدائیزان بت نوش دهن چون مگس از حلوائی
زانگبین است مگر فرش حریم در اوکه چنین مانده در او پای دل هرجائی
شکرستان جمال تو چنان می‌خواهمکه در آنجا مگسی را نبود گنجائی
ساکنم کن به ره خویش که پر مشکل نیستمور را درگذر شهد سکون فرسائی
بر سر خوان تو بر زهر بنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۲

 

ای شده حسن تو را پیشه جهان آراییعادت طبع من از وصف تو شکرخایی
ماه را زرد شود روی چو در وی نگریروز را خیره شود چشم چو رخ بنمایی
یا بدان لب بده از وصل نصیب عشاقیا چنان کن که چنین روی به کس ننمایی
بوسه‌ای دادی و پس طیره شدی، لب پیش آرتا همانجا نهمش باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۳

 

ای شده حسن ترا پیشه جهان آرایی
عادت طبع من از وصف تو شکرخایی
ماه را زرد شود روی چو در وی نگری
روز را خیره شود چشم چو رخ بنمایی
یا بدان لب بده از وصل نصیب عشاق
یا چنان کن که چنین روی بکس ننمایی
بوسه یی دادی و پس طیره شدی لب پیش آر
تا همانجا نهمش باز اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۳

 

ای سر زلف تو سر رشتهٔ هر سوداییخاری از سوزن سودای تو در هر پایی
از رخ و زلف تو در دیر و حرم آشوبیاز خط و خال تو در کون و مکان غوغایی
سرو بالای تو پیرایهٔ هر بستانیتن زیبای تو آرایش هر دیبایی
هیچ نقاش نبسته‌ست چنان تصویریهیچ بازار ندیده‌ست چنین کالایی
دل ما و شکن جعد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴

 

دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیماییکه به از گوشهٔ می‌خانه ندیدم جایی
آنچنان بی خبرم ساخت نگاه ساقیکه نه از می خبرم هست و نه از مینایی
با تو ای می غم ایام فراموشم شدکه فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزایی
ترک سرمستی و در کردن خون هشیاریطفل نادانی و در بردن دل دانایی
کافر عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها » شمارهٔ ۱۶

 

پنج بیت از شه والاست در این تازه غزلکه بود هوش ربایندهٔ هر دانایی
ای که چون حسن تو نبود به جهان کالاییچو قد سرو روانت نبود بالایی
تنم آن روح ندارد که تو تیرش بزنیخونم آن قدر ندارد که تو دست الایی
باغ فردوس نخواهند مقیمان درتنیست خوش‌تر ز سر کوی تو دیگر جایی
چهرهٔ هم چو مهت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵۴

 

آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی
وان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی
گر سر زلف سیه بازگشایی، چه عجب
که شود مشک تتار از غم تو شیدایی!!
بر دل من غم زلف تو گره بر گره ست
با تو بگشایم اگر پیش کسی نگشایی
مردم چشمی و شد خانه چشمم تاریک
تا تو در خانه دیگر شدی، ای بینایی
سوی دیوار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸۹

 

نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی
کعبه دل شوی و در حرم جان آیی
ای مسیح من و جان همه آخر تا کی
یک نفس بر سر این کشته هجران آیی
خاک آن راه همه قند مکرر گردد
بر زمینی که تو زان لب شکر افشانی آیی
چند گویی که شب آیم ز رقیبان پنهان
آفتابی تو، محالست که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴ - شیدائی

 

رندم و شهره به شوریدگی و شیدائیشیوه ام چشم چرانی و قدح پیمائی
عاشقم خواهد و رسوای جهانی چکنمعاشقانند به هم عاشقی و رسوائی
خط دلبند تو بادا که در اطراف رختکار هر بوالهوسی نیست قلم فرسائی
نیست بزمی که به بالای تو آراسته نیستای برازنده به بالای تو بزم آرائی
شمع ما خود به شبستان وفا سوخت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰ - دنیای دل

 

چند بارد غم دنیا به تن تنهاییوای بر من تن تنها و غم دنیایی
تیرباران فلک فرصت آنم ندهدکه چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداستحیف از ناله معصوم هزارآوایی
آخرم رام نشد چشم غزالی وحشیگر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی
من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافتدر همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵

 

چشم داریم که دلبستگی بنمایی
دل ما راست فرو بستگی، بگشایی
تو کجایی که منت هیچ نمی‌بینم باز؟
باز هر جا که نظر می‌کنمت، آنجایی
دل فرزانه من تا سر زلف تو بدید
سر برآورد به آشفتگی و شیدایی
این چه خشم است که رفتی و نمی‌آیی باز؟
عمر باز آیدم ای عمر اگر باز آیی
نتوانتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۹

 

شور گمگشتگی‌ام زد به در رسوایی

حیف همت‌ که شود منفعل عنقایی

ننگ هوش ‌است ‌که چون عکس درین ‌دشت‌ سراب

آب آیینه ‌کند کشتی ‌کس دریایی

خلقی از لاف جنون شیفتهٔ آگاهیست

توبه خمیازه مبر عرض قدح پیمایی

شمع با ماندنش از خویش ‌گذشت آخر کار

پشت پای است ز سر تا به قدم بی‌پایی

در مقامی‌ که نفس نعل در آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهایی

چه شود کز دلم امروز گره بگشایی

ور تو آیی نشود چارهٔ تنهایی من

که من از خوبش روم چون‌ تو ز در بازآیی

کاش از مادر آن ترک بپرسند که تو

گر نیی از پریان از چه پری می‌زایی

شاه بایدکه خراج شکر از وی گیرد

که دکان بسته ز شرم لب او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸

 

چند رسوا شوم از عشق من شیدایی؟
عشق خوبست، ولیکن نه بدین رسوایی
خواستم پیش تو گویم غم تنهایی خویش
آمدی سوی من و رفت غم تنهایی
مست عشقیم، اگر هیچ ندانیم چه غم؟
ذوق نادانی ما به ز غم دانایی
بر زمین جلوه نمودی، فلک از رشک بسوخت
که فلک را ملکی نیست باین زیبایی
سرو و گل نازک و رعناست، ولی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۲

 

محرمی کو که پیامی برد از من جایی
خدمتی رفع کند پیش جهان آرایی
عجبی ، نادره‌یی ، طُرفه کشی ، چالاکی
شکرینی ، نمکینی ، صنمی ، زیبایی
امشب ای پیکِ صبا گر قدمی رنجه کنی
مستغاثی سوی مولا بری از مولایی
به بهشتی صفتی ، حوروشی ، جان‌بخشی
از جگر سوخته‌ ای ، دل‌شده‌ ای ، شیدایی
وحیِ مطلق بود از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۶

 

در سر از وصلِ تو هر طایفه را سودایی
در جهان از تو به هر گوشه دگر غوغایی
خلقی از شمعِ جمالِ تو چو پروانه بسوخت
تو خود از حسن نداری به کسی پروایی
سالکان در طلبت بس که جهان گردیدند
در جهان چون تو ندیدند جهان آرایی
کیست خورشید که در حسن تو داخل باشد
لاف خوبی نزند با تو زمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۰

 

بر امیدِ تو که روزی به سرم بازآیی
منم و دردِ دل و کنج غم و تنهایی
اگرم هیچ حیاتی و بقایی باقی‌ست
آخرالامر مگر مرحمتی فرمایی
از درم باز درآیی و به بر درگیری
کله از سر بنهی بندِ قبا بگشایی
گرچه شایسته ی وصلِ تو نباشد چو منی
تو اگر بر چو منی رحم کنی می‌شایی
دل و دین از منِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۳

 

آمدم باز دلی مضطرب از دروایی
تا تو تسکینِ دل مضطربم فرمایی
مرده ای زنده شود گر قدمی رنجه کنی
وه وه ای گر به سر کشته ی هجران آیی
همه شب منتظر عکس خیال رخ تو
بر در و بام بود چشمِ منِ شیدایی
می توان کرد اگر کار به انصاف کنند
بر در و بام بود چشمِ منِ شیدایی
می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری