گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

خاطری جمع ز شبه آن که تو میدانی داشتکاینقدر حسن بیک آدمی ارزانی داشت
حسن آخر به رخ شاهد یکتای ازلعجب آیینه‌ای از صورت انسانی داشت
دهر کز آمدنت داشت به این شکل خبرخنده‌ها بر قلم خوش رقم مانی داشت
وهم کافر شده حیران تو گفت آن را نیزکه نه هرگز نگران گشت و نه حیرانی داشت
ماه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی