گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶

 

چند گویی که چه چاره‌ست و مرا درمان چیستچاره جوینده که کرده‌ست تو را خود آن چیست
چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرمخود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست
بوی نانی که رسیده‌ست بر آن بوی بروتا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست
گر تو عاشق شده‌ای عشق تو برهان تو بسور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۰۱

 

با فلک دوش به خلوت گله‌ای می‌کردمکه مرا از کرم تو سبب حرمان چیست
این همه جور تو با فاضل و دانا ز چه جاستوین همه لطف تو با بی‌هنر و نادان چیست
فلکم گفت که ای خسرو اقلیم سخنبا منت بیهده این مشغله و افغان چیست
شکر کن شکر که در معرض فضلی که تراستگنج قارون چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۵

 

گر بگویم که درون دل من پنهان چیست
خود بگویی و بدانی که غم هجران چیست
خستگان تو که دور از تو، نه نزدیک تواند
تو چه دانی که همه شب به دل ایشان چیست
کشتنم خواهی، اینک سر و اینک خنجر
می کشی یا بزیم چند گهی، فرمان چیست
درد تو آتش و آب از دل و چشمم بگشاد
به جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵

 

آخر ای دوست بمردم ز غمت درمان چیست
رازِ دل فاش کنم یا نکنم فرمان چیست
جور و بی داد مکن بیش و بترس از داور
کشتۀ عشق توم خونِ مرا تاوان چیست
ظاهرم می نگری مجتمعم می بینی
بی خبر زان که ز هجران توم بر جان چیست
بوسه یی بخش به من تا بدهم جان به عوض
گرچه داند همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری