گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

امشب ای شمع طرب دوست که همخانهٔ توستهجر بال و پرما بسته که پروانهٔ توست
من گل‌افشان کاشانه خویشم بسرشککه بخار مژهٔ جاروب کش خانهٔ توست
من خود از عشق تو مجنون کهن سلسله‌امکه ز نو شهر بهم برزده دیوانهٔ توست
دل ویران من ای گنج طرب رفته به باددل آباد که ویران شده ویرانهٔ توست
من ز بزمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰

 

تو در آ خانه کیا کیست دگر خانه ی توست
من کی ام هیچ بجز تو همه بیگانه ی توست
گر چه پروانه صفت مولع شمعیم همه
سوختن کار خلیل است که پروانه ی توست
نفس و ارکان طبیعت به محل مجبورند
عقل خود شاهد حال است که دیوانه ی توست
من آشفته نی ام محرم اسرار رجال
هر که بیرون ندهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری