گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

به خرابات برید از در این خانه مراکه دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا
دل دیوانه به زنجیر نبستن عجبستکه به زنجیر ببندد دل دیوانه مرا؟
می بیارید و تنم را بنشانید چو شمعپیش آن شمع و بسوزید چو ویرانه مرا
همچو گنجیست درین عالم ویران رخ اویاد آن گنج دوانید به ویرانه مرا
بر میان از سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹

 

آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا
نظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا
دارم از دیده بد پاس تهیدستی خود
چشم بر گنج گهر نیست ز ویرانه مرا
خاک این خانه ویران شده دامنگیرست
ورنه دلبستگیی نیست به این خانه مرا
برنیایم ز قفس، گر قفسم را شکنند
ریشه چون دام دوانده است به دل دانه مرا
نه چنان چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۰

 

می پرد چشم به خال لب جانانه مرا
حرص چون دام فزون می شود از دانه مرا
ابر را تشنه دریا، گهرافشانی کرد
حرص می بیش شد از گریه مستانه مرا
می شود وحشت مجنون ز غزالان افزون
کرد بیگانه ز خود معنی بیگانه مرا
تشنه گوهر سیراب، صدف را چه کند؟
دل تسلی نشد از کعبه و بتخانه مرا
نیست از گرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

میکند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرامیکشد نرگس مست تو به میخانه مرا
متحیر شده‌ام تا غم عشقت ناگاهاز کجا یافت در این گوشهٔ ویرانه مرا
هوس در بناگوش تو دارد دل منقطرهٔ اشگ از آنست چو دردانه مرا
دولتی یابم اگر در نظر شمع رختکشته و سوخته یابند چو پروانه مرا
درد سر میدهد این واعظ و میپنداردکالتفاتست بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی