گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷

 

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشودتا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر استحیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیضور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باشکه به تلبیس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - از راه پر مخافت عشق گوید

 

سوز شوق ملکی بر دلت آسان نشودتا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
هیچ دریا نبرد زورق پندار تراتا دو چشمت ز جگر مایهٔ طوفان نشود
در تماشای ره عشق نیابی تو درستتا ز نهمت چمنت کوه و بیابان نشود
ای سنایی نزنی چنگ تو در پردهٔ قربتا به شمشیر بلا جان تو قربان نشود
سخت پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در مدح ناصح الملک کمال‌الدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی

 

ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشودتا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود
چنگ در دامن مهر تو چگونه زند آنکمر ورا خدمت تو قید گریبان نشود
سخت پی سست بود در طلب کوی تو آنکمرد را بادیه بر یاد تو بستان نشود
هر که در جست لقایت نبود راست چو تیرخواب در دیدهٔ او جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - نه هر که به طور رود موسی عمران شود

 

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشودکفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود
تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز شوقدلت از شوق ملک روضه و بستان نشود
تا مهیا نشوی حال تو نیکو نشودتا پریشان نشوی کار به سامان نشود
تا تو در دایرهٔ فقر فرو ناری سرخانهٔ حرص تو و آز تو ویران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

تا به رخ چین سر زلف تو لرزان نشودهمه جا قیمت مشک ختن ارزان نشود
دل یک سلسله دیوانه نجنبد از جایحلقهٔ موی تو گر سلسله جنبان نشود
راه در جمع پراکنده دلانش ندهندآن که در حلقهٔ زلف تو پریشان نشود
پیش صاحب نظران صورت بر دیوار استآن که در صورت زیبای تو حیران نشود
خضر اگر بوسه زند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۴۷

 

گر سر زلف تو از باد پریشان نشودخلق بیچاره چنین بی‌دل و حیران نشود
ای مسلمانان آن موی ببینید آخرچه کند این دل مسکین که پریشان نشود ؟
مردمان در من و بیهوشی من حیرانندمن در آن کس که ترا بیند وحیران نشود


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی