گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۲

 

جای آن است‌که بالد گهر شان صدف

بحر در قطرگی اینجا شده مهمان صدف

عزلت از حادثهٔ دهر برون تاختن است

موج دریا نشود دست و گریبان صدف

نیست در عالم بی‌مطلبی اسباب دویی

دل صافیست همان دیدهٔ حیران صدف

ظرف بیتابی یک قطره ندارد این بحر

موج‌گوهر شو و میتاز به میدان صدف

جهد افسوس طلب آبله‌واری دارد

سودن دست‌گهر ریخت به دامان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۳

 

نسبت لعل‌ که داد این همه سامان صدف

شور در بحر فکنده است نمکدان صدف

عرق شرم همان مهر لب اظهار است

بخیه دارد ز گهر چاک گریبان صدف

ترک مطلب‌ کن و از کلفت این بحر برآ

نیست جز بستن لب‌، چیدن دامان صدف

به قناعتکده‌ام ره نبرد صحبت غیر

ضبط آغوش خود است الفت احسان صدف

نتوان مایهٔ اسباب طرب فهمیدن

اشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی