گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱

 

دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستمکه فراوان طلبت کردم و نتوانستم
خلق گویند: سخن‌های پریشان بگذارچه کنم؟ چون دل شوریده پریشانستم
گر چه از خاک سر کوی تو دورم کردندهم‌چنان آتش سودای تو در جانستم
گفته بودم که: بترک تو بگویم پس ازینباز می‌گویم و از گفته پشیمانستم
گر به درد من سرگشته ترا خرسندیستبکشم درد تو ناچار، چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی